۱۸ خرداد ۱۳۹۰ ه‍.ش.



برگزيده ای از سخنان ماركس، انگلس و لنين در باره ديكتاتوری پرولتاريا
 
  


... نه كشف وجود طبقات در جامعه كنونی و نه كشف مبارزه میان آنها هیچكدام از خدمات من نیست. مدت‌ها قبل از من مورخین بورژوازی تكامل تاریخی این مبارزه طبقات و اقتصاددانان بورژوازی تشریح اقتصادی طبقات را بیان داشته‌اند. كار تازه‌ای كه من كرده‌ام اثبات نكات زیرین است :

· اینكه وجود طبقات فقط مربوط به مراحل تاریخی معین تكامل تولید است.
·                اینكه مبارزه طبقاتی ناچار كار را به دیكتاتوری پرولتاریا منجر میسازد.
·                اینكه خود این دیكتاتوری فقط گذاری است به سوی نابودی هرگونه طبقات و به سوی جامعه بدون طبقات.

     « نامه ماركس به ویدمیر » (5 مارس 1852)


بین جامعه سرمایه‌داری و كمونیستی دورانی وجود دارد كه دوران تبدیل انقلابی اولی به دومی است. مطابق با این دوران یك دوران گذار سیاسی نیز وجود دارد و دولت این دوران چیزی نمی‌تواند باشد جز دیكتاتوری انقلابی پرولتاریا.

         كارل ماركس : « انتقاد از برنامه گوتا » (آوریل اوایل مه 1875)


این سوسیالیسم، اعلان انقلاب مداوم است، دیكتاتوری طبقاتی پرولتاریا است به مثابه پله‌ای ضروری برای گذار به سوی محو اختلافات طبقاتی به طور كلی، محو كلیه روابط تولیدی كه این اختلافات بر روی آنها پایه می‌‌گیرند، محو كلیه روابط اجتماعی متناسب با این روابط تولید و دگرگونی همه افكاری كه از این روابط اجتماعی برمی‌خیزند.

           كارل ماركس : « مبارزه طبقاتی در فرانسه از 1848 تا 1850 »

            (ژانویه اول نوامبر 1850)


هنگامی كه شرایط موجود ستمگری از طریق انتقال كلیه وسائل كار به تولیدكنندگان از میان رفت و هر فردی كه به كار توانا است مجبور شد برای گذران زندگی خود كار كند ، آنگاه یگانه پایه سلطه و ستمگری طبقاتی نیز فرو خواهد ریخت. اما پیش از آنكه چنین تحولی به وقوع به پیوندد دیكتاری پرولتاریا ضروری است و نخستین شرط آن ارتش پرولتاریا است.

             كار ماركس : « درباره هفتمین سالگرد انترناسیونال » (سپتامبر 1871)


انقلاب كمونیستی قطعی‌ترین شكل گسستن رشته‌های پیوند با مناسبات مالكیتی است كه ماترك گذشته است؛ شگفت‌آورنیست ، اگر این انقلاب در جریان تكامل خود با ایده‌هائی كه ماترك گذشته است به قطعی‌ترین شكلی قطع رابطه كند.

            كارل ماركس و فرید ریش انگلس : «مانیفست حزب كمونیست » (فوریه 1848)

كسی كه فقط مبارزه طبقاتی را قبول داشته باشد، هنوز ماركسیست نیست و ممكن است هنوزازچهارچوب تفكر بورژوائی و سیاست بورژوائی خارج نشده باشد. محدود ساختن ماركسیسم به آموزش مربوط به مبارزه طبقات به معنای آنست كه از سرو ته آن زده شود، موردتحریف قرارگیرد و به آنجا رسانده شود كه برای بورژوازی پذیرفتنی باشد. ماركسیست فقط آنكسی است كه قبول نظریه مبارزه طبقات را تا قبول نظریه دیكتاتوری پرولتاریا بسط دهد. وجه تمایز كاملاً عمیق بین یك خرده بورژوای عادی (وهمچنین بورژوزای بزرگ) با یك ماركسیست در همین نكته است. با این سنگ محك است كه باید چگونگی درك واقعی و قبول ماركسیسم را آزمود.

              و.ا. لنین : « دولت و انقلاب » (اوت سپتامبر 1917)

دیكتاتوری پرولتاریا بی‌دریغ‌ترین و بی‌امان‌ترین جنگ طبقه جدید علیه دشمن مقتدرتر یعنی بورژوازی است كه مقاومتش پس از سرنگونی (ولو در یك كشور) ده بار فزونتر گردیده و اقتدارش تنها ناشی از نیروی سرمایه بین‌المللی و نیرو و استواری روابط بین‌المللی بورژوازی نبوده بلكه ناشی از نیروی عادت و نیروی تولید كوچك نیز هست. زیرا تولید كوچك متأسفانه هنوز در جهان زیاد و بسیار هم زیاد است و همین تولید كوچك است كه همواره، همه روزه، هر ساعته، به طور خود بخودی و به مقیاس وسیع، سرمایه‌داری و بورژوازی را پدید ميآورد. بنابر مجموعه این علل دیكتاتوری پرولتاریا ضروری است و پیروزی بر بورژوازی بدون یك جنگ طولانی، سرسخت و حیاتی و مماتی، جنگی كه مستلزم پایداری، انضباط، استقامت ، تزلزل ناپذیری و وحدت اراده است ، امكان‌پذیر نیست.
             و.ا. لنین : « بیماری كودكی " چپ روی " در كمونیست » (آوریل مه 1920)

... در هرانتقالی از سرمایه‌داری به سوسیالیسم دیكتاتوری به دو علت عمده و یا در دو جهت عمده ضروریست. نخست اینكه سرمایه‌داری را نمی‌توان مغلوب نمود و ریشه‌كن ساخت مگر از طریق درهم شكستن بی‌امان مقاومت استثمارگران كه بلافاصله نمی‌توان آنها را از ثروتشان و از برتری‌های تشكیلات و معلوماتشان محروم ساخت و بالنتیجه طی دوران نسبتاً مدیدی ناگزیر تلاش خواهند كرد تا حكومت تهیدستان را كه نسبت به آن نفرت دارند واژگون سازند. دوم آنكه هیچ انقلاب كبیر و به ویژه انقلاب سوسیالیستی ، حتی اگرجنگ خارجی هم در بین نباشد ، ممكن نیست بدون جنگ داخلی یعنی جنگ بین هم‌كشوران انجام پذیرد ، جنگی كه ویرانی حاصله از آن از جنگ خارجی هم بیشتر است و هزارها و میلیون‌ها موارد تزلزل و نوسان از یكسو به سوی دیگر را در بر دارد و حاكی از یك وضع بی‌نهایت نامعین و نامتعادل و آشفته می‌باشد و بدیهی است كه هیچ یك از عناصر فساد جامعه كهنه كه ناگزیر بسیار كثیرالعده و اكثراً با خرده بورژوازی مربوطند (زیرا خرده بورژوازی را هر جنگ و هر بحرانی قبل از همه ورشكست و نابود می‌كند ) نمی‌توانند در یك چنین تحول عمیقی « خودنمائی» نكنند. اما عناصر فساد هم نمی‌توانند طور دیگری « خود نمائی» كنند مگر از راه افزایش جرائم، اوباشی،  ارتشاء، احتكار و انواع فضاحات دیگر. برای اینكه بتوان از عهده همه اینها برآمد زمان و سرپنجه آهنین لازمست.

          هیچ انقلاب كبیری در تاریخ نبوده است كه در آن مردم این موضوع را به طور غریزی حس نكرده و با تیرباران دزدان در محل ارتكاب جرم ، قاطعیت نجات‌بخشی از خود نشان نداده باشند. مصیبت انقلاب‌های پیشین در این بود كه شور انقلابی توده‌ها كه آنها را در حالت برانگیختگی نگاه می‌دارد و به آنها نیرو می‌دهد تا عنصر فساد را به طرز بی‌امانی سركوب نمایند برای مدتی مدید كفایت نمیكرد. علت اجتماعی یعنی طبقاتی این بی دوامی شور انقلابی، ضعف پرولتاریا بود كه تنها كسی است كه قادراست (در صورتی كه به حد كافی كثیرالعده و آگاه و با انضباط باشد) اكثریت زحمتكشان و استثمارشوندگان (به زبان ساده‌تروعامه فهم‌تر اكثریت تهیدستان) را به سوی خود جلب كند و قدرت حاكمه را به منظور سركوب كامل تمام استثمارگران و تمام عناصر فساد برای مدتی به حد كافی طولانی در دست خود نگاه دارد.

همین تجربه تاریخی تمام انقلاب‌ها و همین درس تاریخی جهانی اقتصادی و سیاسی بود كه ماركس آن را تلخیص نمود و فرمول كوتاه ، صریح ، دقیق و روشن دیكتاتوری پرولتاریا را به دست داد.

             و.ا. لنین : « وظایف نوبتی حكومت شوروی » (مارس آوریل 1918)


طبقه استثمارگران ملاكان و سرمایه داران از بین رفته و ممكن نیست تحت دیكتاتوری پرولتاریا به فوریت از بین برود. استثمارگران درهم شكسته شده، ولی نابود نشده‌اند. پایگاه بین‌المللی آنها یعنی سرمایه بین‌المللی ، كه آنها شعبه‌ای از آن هستند، باقیمانده است. قسمتی از وسائل تولید معین در دست آنها باقیمانده است ، پول و ارتباطات عظیم اجتماعی باقیمانده است. نیروی مقاومت آنان، همانا به علت شكستشان ، صدها و هزارها بار افزایش یافته است. برخورداری از « فن » اداره امور دولتی ، نظامی و اقتصادی تفوق بسیار زیادی به آنها می‌دهد، به قسمی كه اهمیت آنان به مراتب بیش از نسبت آنان در بین عدۂ كل اهالی است. مبارزه طبقاتی استثمارگران سرنگون شده علیه پیشاهنگ پیروزمند استثمارشوندگان یعنی پرولتاریا به مراتب شدیدتر شده است و هر آینه از انقلاب سخن در میان باشد و این مفهوم را با پندارهای رفرمیستی تعویض نكنند (كاری كه تمام قهرمانان انترناسیونال دوم می‌كنند)، جز این هم نمی تواند باشد.

               و.ا. لنین : « اقتصاد و سیاسی در عصر دیكتاتوری پرولتاریا » (اكتبر 1919)


ما در روسیه اكنون (سومین سال پس از سرنگون ساختن بورژوازی) نخستین گام‌های انتقال ازسرمایه‌داری به سوسیالیسم ، یا نخستین مرحله كمونیسم را بر می داریم. طبقات باقیمانده‌اند وهمه جا ، پس ازتصرف قدرت سیاسی توسط پرولتاریا ، سال‌ها باقی خواهند ماند. شاید در انگلستان ، كه در آنجا دهقان وجود ندارد (ولی به هر حال در آنجا خرده مالك وجود دارد !) این مدت كوتاه‌تر باشد. محو طبقات معنایش این نیست كه فقط ملاكین و سرمایه‌داران بیرون ریخته شوند این كار را ما نسبتاً به آسانی انجام داده‌ایم بلكه همچنین معنایش آن است كه مولدین كوچك كالا نیز محو گردند و اما اینها را نمی‌توان بیرون ریخت ، اينها را نميتوان سركوب نمود ٬ با آنها بايد مدارا كرد٬ آنها را می‌توان (وباید) اصلاح نمود و به شیوه نوین تربیت كرد ، ولی فقط ضمن یك كار سازمانی طولانی و بطئی و با احتیاط . آنها با طبع خرده بورژوائی خود پرولتاریا را از هر طرف در احاطه خود دارند و ویرا بدان آغشته می‌سازند و فاسدش می‌كنند و دائماً در بین پرولتاریا موجب بروز سست عنصری خرده بورژوائی ، از هم پاشیدگی و انفراد منشی می‌شوند و شور او را بدل به یأس می‌كنند. مركزیت و انضباطی اكید در داخل حزب سیاسی پرولتاریا لازم است تا بتوان در برابر این پدیده مقاومت كرد و نقش سازماندهی پرولتاریا را (كه نقش عمده اوست) به شیوه‌ای صحیح و موفقیت‌آمیز و پیروزمندانه عملی نمود. دیكتاتوری پرولتاریا عبارتست از یك مبارزه سرسخت ، خونین و بی‌خون ، قهری وصلح‌آمیز، جنگی واقتصادی ، تربیتی واداری بر ضد نیروها و سنن جامعه كهنه. نیروی عادت میلیون‌ها و ده‌ها میلیون نفر دهشتناك‌ترین نیروهاست. بدون حزب آهنینی كه در مبارزه آبدیده شده باشد ، بدون حزبی كه از اعتماد تمام عناصر پاكدامن طبقه خود برخودار باشد ، بدون حزبی كه بتواند همواره مراقب روحیات توده باشد و درآن تأثیر نماید ، انجام موفقیت آمیز چنین مبارزه‌ای محال است. غلبه بر بورژوازی بزرگ متمركز هزاربارآسانتر از « غلبه » بر میلیون‌ها خرده مالك و صاحبكار كوچك است ، اینها با عملیات روزمره ، معمولی ، نامشهود ، نامحسوس و متلاشی كننده خود همان نتایجی را حاصل می‌آورند كه بورژوازی بدان نیازمند است و بورژوازی را احیا مينماید. هر كس ولو اندكی انضباط آهنین حزب پرولتاریا را تضعیف نماید (به ویژه در دوران دیكتاتوری پرولتاریا) عملاً علیه پرولتاریا به بورژوازی كمك می‌كند.

و.ا. لنین : « بیماری كودكی "چپ روی" در كمونیسم » (آوریل - مه 1920)


آری ، میان طبقه كارگر و جامعه بورژوائی كهنه ، دیوارچین فاصله نیست و زمانی كه انقلاب فرا می‌رسد خون مانند مرگ یك انسان جریان نمیابد كه جسد او را بیرون می‌برند. زمانی كه جامعه كهنه می‌میرد، جسد آن را نمی‌توان در تابوت میخكوب كرد و در گور گذاشت. این جسد در میان ما از هم می‌پاشد، می‌گندد و خود ما را نیز آلوده می‌كند.

           و.ا. لنین : « جلسه مشترك كمیته اجرائی مركزی سراسر روسیه ، شورای مسكو نمایندگان

  كارگران و دهقانان و ارتش سرخ و اتحادیه‌های كارگری » (ژوئن 1918)


در اینجا سر و كار ما با آنچنان جامعه كمونیستی نیست كه بر پایه خاص خود بسط و توسعه یافته باشد بلكه برعكس با چنان جامعه‌ای است كه به تازگی از درون جامعه سرمایه‌داری بیرون آمده است. چنین جامعه از هر حیث اعم از اقتصادی ، اخلاقی و فكری هنوز آثار جامعه كهنه‌ای را كه از درون آن سر به در آورده است در بر دارد. در نتیجه هر تولید كننده پس ازهمه برداشت‌ها درست همانقدر كه به جامعه می‌دهد از آن پس می‌گیرد ، آنچه كه تولیدكننده به جامعه داده مقدار كار انفرادی او است. مثلاً روزكاراجتماعی ازحاصل جمع ساعات كار انفرادی تشكیل می‌شود ، زمان كار انفرادی هر تولید كننده آن بخش از روزكار اجتماعی است كه تولیدكننده آورده است، سهم او در روزكار اجتماعی است. او از جامعه برگه‌ای دریافت می‌دارد مبنی بر اینكه این یا آن اندازه كار تحویل داده است (پس ازبرداشت بخشی ازكاراو برای صندوق همگانی) و با این برگه از ذخیره اجتماعی وسائل مصرفی آن مقدار برداشت می‌كند كه برای آن كار مصرف شده است. همان مقداركاری كه او به شكلی به جامعه تحویل می‌دهد به شكل دیگری پس می‌گیرد.

در اینجا به وضوح همان اصلی حاكم است كه مبادله كالاها را تنظیم می‌كند چون مبادله كالا مبادله ارزش‌های یكسان است. اما مضمون و شكل تغيیر پذیرفته‌اند زیرا كه در شرایط تغيیر یافته هیچكس به جز كارش چیزی نمی‌تواند تحویل دهد و زیرا كه از سوی دیگر هیچ چیز به غیراز وسائل مصرفی فردی نمی‌تواند به مالكیت افراد جداگانه درآید واما در مورد توزیع وسائل مصرفی میان تولیدكنندگان جداگانه ، همان اصلی حاكم است كه در مبادله كالاهای هم ارز برقراراست یعنی مقداری كار به یك شكل با همان مقدار كار به شكل دیگر مبادله می‌شود.

از این رو حق مساوی دراینجا ، بنابراصل ، هنوز حق بورژوائی است كه چه اصل وعمل دیگر در تضاد با یكدیگر قرارندارند، در حالی كه در مبادله كالاها ، مبادله كالاهای هم ارز فقط به طور متوسط وجود دارد و نه در حالات جداگانه. علیرغم این پیشرفت، این حق مساوی هنوزازچارچوب بورژوائی فراتر نمی‌رود و حق تولید كنندگان متناسب با كاری است كه تحویل می‌دهد، تساوی دراین است كه اندازه‌گیری، با مقیاس واحدی صورت می‌گیرد با كار.

اما یكی از حیث جسمی یا فكری بر دیگری برتری دارد ، لذا در زمان واحد كار بیشتری تحویل می‌دهد یا اینكه می‌تواند زمان بیشتری كار كند و كار برای آنكه به مثابه مقیاس به كار رود ، باید بر حسب مدت یا شدت تعيین شود وگرنه دیگر نمی‌تواند مقياس باشد. این حق مساوی ، حق نامساوی برای كار نامساوی است. این حق هیچگونه تمایز طبقاتی نمی‌شناسد زیرا كه هر كس مانند دیگری كارگر است ، اما تلویحاً نابرابری استعداد فردی و درنتیجه توانائی كار را به مثابه امتیاز طبیعی می‌شناسد. بنابراین ، این حق مانند همۀ حق‌ها ، از حیث مضمون خود حق عدم تساوی است. حق بنابر سرشت خود فقط می‌تواند در بكار بردن مقیاس واحد جامۀ عمل بپوشد ، ولی افراد نابرابر(وآنها اگر نابرابر نمی‌بودند افراد متفاوتی نبود) فقط تا آنجا با مقیاس واحدی قابل اندازه‌گیری‌اند كه به آنها از نقطه نظر واحدی بنگردند ، آنها را از جهت معینی در نظر بگیرند ، مثلاً درحالت مشخص به آنها فقط به مثابه كارگر نگاه كنند ودیگرهیچ چیز درآنها نه بینند ، از همه چیزهای دیگرچشم بپوشند. بعداً ، كارگری متأهل است ، دیگری نیست، یكی اطفالش بیشتر از دیگری است وغیره وغیره. در قبال كارمساوی و در نتیجه در قبال سهم مساوی از ذخیره اجتماعی مصرف یكی در واقع بیش از دیگری دریافت می‌كنند ، یكی غنی‌ترازدیگری است وغیره. برای اهتراز از همه این معایب حق به جای آنكه مساوی باشد می‌بایست نامساوی باشد.

اما این معایب درنخستین مرحله جامعه كمونیستی ، جامعه‌ای كه پس از دردهای طولانی زایمان ازجامعه سرمایه‌داری زائیده شده گریزناپذیراست ، حق هیچگاه نمی‌تواند مافوق نظام اقتصادی اجتماعی و تكامل فرهنگی اجتماعی مبتنی براین نظام قرار گیرد.

               كارل ماركس : « انتقاد از برنامه گوتا » (آوریل اوائل مه 1875)

... در نخستین فازجامعه كمونیستی (كه معمولاً آن را سوسیالیسم می‌نامند) « حقوق بورژوائی » فقط تا اندازه‌ای ملغی می‌شود نه به طور تام و تمام، فقط به میزانی كه تحول اقتصادی حاصله اجازه می‌دهد، یعنی تنها در مورد وسائل تولید. « حقوق بورژوائی » وسائل تولید را مالكیت خصوصی افراد جداگانه می‌داند. سوسیالیسم این وسائل را به مالكیت همگانی تبدیل می‌نماید. دراین حدود - وفقط دراین حدود- « حقوق بورژوائی » ساقط می‌شود.

ولی بخش دیگر آن به عنوان تنظیم كننده (تعيین كننده) تقسیم محصولات و تقسیم كار در بین افراد جامعه باقی خواهد ماند. « كسی كه كار نمی‌كند نباید بخورد » این اصل سوسیالیستی در اینموقع دیگر عملی شده است، «در مقابل كار متساوی ، محصول متساوی » - این اصل سوسیالیستی هم در اینموقع دیگر عملی شده است. ولی این هنوز كمونیسم نیست و این هنوز« حقوق بورژوائی » را كه به افراد نامتساوی در برابر كار نامتساوی (درواقع نامتساوی) محصول متساوی می‌دهد برطرف نمی‌سازد.

               و.ا. لنین : « دولت و انقلاب » (اوت سپتامبر 1917)


ماركس نه تنها به دقیق‌ترین وجهی نابرابری ناگزیر افراد را در نظر می‌گیرد، بلكه این موضوع را نیز در نظر دارد كه تنها در آمدن وسائل تولید به تملك همگانی تمام جامعه ( یا به اصطلاح معمولی « سوسیالیسم ») ، هنوز نواقص تقسیم و نیز نابرابری « حقوق بورژوائی » را كه مادام كه محصولات « طبق كار» تقسیم می‌شوند ، كماكان حكمفرما خواهد بود منتفی نمی‌سازد.

                  و.ا. لنین : « دولت و انقلاب » (اوت سپتامبر 1917)

البته حق بورژوائی درمورد تقسیم محصولات مصرف، ناگزیرمستلزم دولت بورژوائی نیزهست زیرا حق بدون دستگاهی كه بتواند افراد را به رعایت موازین حقوق مجبور كند، درحكم هیچ است. نتیجه حاصله اینكه در دوران كمونیسم نه تنها حق بورژوائی بلكه دولت بورژوائی هم تا مدت معینی باقی می‌ماند - منتها بدون بورژوازی !

و.ا. لنین : « دولت و انقلاب » (اوت - سپتامبر 1917)

آقای دورینگ درواقع به هركس حق می‌دهد كه « مصرفش ازلحاظ كمی مساوی » دیگران باشد، اما اوهیچكس را نمی‌تواند به این كارمجبور سازد. او برعكس افتخار می‌كند كه در جهان ساخت او هر كس می‌تواند با پول خود هر نوع كه می‌خواهد رفتار كند. در نتیجه او نمی‌تواند مانع شود كه كسانی ذخیره پولی كوچكی به هم زنند در حالی كه دیگران با مزدی كه دریافت می‌كنند سر و ته زندگی خود را به هم نمی‌آورند. او یك چنین فرجامی را اجتناب ناپذیر می‌سازد زیرا كه با قبول حق ارث بردن، مالكیت مشترك خانواده را علناً به رسمیت می‌شناسد ، نتیجه‌‌ای كه از آن حاصل می‌آید وظیفه پدر و مادر در نگاهداری فرزندان است. اما با این ترتیب در مصرف از لحاظ كمی مساوی شكاف بزرگی ایجاد می‌شود. مرد مجرد با دستمزد روزانه خود كه به هشت تا دوازده مارك بالغ می‌گردد عالی و خوشبخت زندگی می‌كند در حالی كه مرد بیوه با هشت كودك صغیر با این دستمزد زندگی رقت‌باری می‌گذارند. اما از سوی دیگر كمون كه برای پرداخت هرگونه پولی را بی‌قید و شرط می‌پذیرد امكان می‌دهد كه این پول را از طریق دیگری جز كار و زحمت به دست آید. Noh Olet كمون نمی‌داند كه این پول از كجا می‌آید. بدین ترتیب تمام شرایط موجود است برای آنكه پول فلزی كه تاكنون نقش اجرت كار را بازی می‌كرد ، در نقش فونكسیون پول ظاهر شود. اكنون این امكان و انگیزه پیش می‌آید كه از یكسو پولی بیندوزند و از سوی دیگر بدهكار شوند. نیازمند از كسی كه پول می‌اندوزد قرض می‌گیرد. پولی كه به قرض گرفته می‌شود و كمون آن را برای پرداخت مایحتاج زندگی می‌پذیرد، به صورت همان چیزی در می‌آید كه در جامعه كنونی هست یعنی تجسم اجتماعی كارانسانی، مقیاس كارووسیله عمومی گردش.همه « قوانین و موازین اداری » جهان از تغيیرآن همان اندازه ناتوانند كه از تغيیر جدول ضرب یا تغيیر تركیب شیمائی آب و چون گردآورنده پول می‌تواند نیازمند به پول را وادار به پرداخت ربح كند، بنابراین همراه با پول فلزی كه به مثابه پول واقعی عمل می‌كند، رباخواری از نو برقرار می‌گردد.

ف. انگلس : « آنتی دورینگ » (سپتامبر 1876 ژوئن 1878)

               همین كه جامعه تولید كننده كالا شكل ارزش موجود درخود كالا را به شكل پول در می‌آورد ، نطفه‌های مختلفی كه هنوز در ارزش نهفته‌اند به معرض ظهور در می‌آیند. نخستین و اساسی‌ترین تأثیرآن، تعمیم شكل كالائی است. حتی آن اشیائی كه قبلاً برای مصرف مستقیم شخصی بود پول به آنها شكل كالائی می‌دهد و آنها را به محیط مبادله می‌كشاند. بدین ترتیب شكل كالائی و پول در اقتصاد درونی جامعه اشتراكی، جامعه‌ای كه مستقیماً با تولید اجتماعی سر و كار دارد ، نفوذ می‌كند، روابط درونی این جامعه را یكی پس از دیگری متلاشی می‌سازد و جامعه اشتراكی به صورت انبوهی از تولید كنندگان خصوصی در می‌آورد.

              ف.انگلس : « آنتی دورینگ » (سپتامبر 1876 - ژوئن 1878)

آزادی گردش چیست؟ آزادی گردش ، آزادی تجارت است و آزادی تجارت به معنی عقب‌نشینی به سوی سرمایه‌داری است. آزادی گردش و آزادی تجارت به معنی مبادله كالائی میان خرده مالكان منفرد است. ما همه كه لااقل الفبای ماركسیسم را آموخته‌ایم می‌دانیم كه از این گردش و آزادی تجارت نتیجه می‌شود تقسیم تولیدكنندگان كالا به صاحبان سرمایه و صاحبان نیروی كار، تقسیم به سرمایه‌دار و كارگر مزدور یعنی ایجاد مجدد بردگی مزدوری سرمایه‌‌داری كه از آسمان نمی‌افتد ، بلكه در سراسر جهان به ویژه از اقتصاد كشاورزی كالائی بیرون می‌آید. این را ما از لحاظ تئوری به نحو احسن می‌دانیم و در روسیه هرآنكس كه به زندگی و شرایط اقتصادی كشاورز كوچك توجه كرده باشد نمی‌تواند آن را مشاهده نكند.

         و.ا. لنین : « دهمین كنگره حزب كمونیست روسیه (بلشویك)» (مارس 1921)

... بورژوازی از تولید كالائی می‌زاید، در شرایط تولید كالائی، دهقان كه صدها پود گندم اضافی دارد، گندمی كه مورد نیاز خانواده او نیست و آن را برای كمك به كارگران گرسنه به دولت كارگری هم به قرض نمی‌دهد، بلكه آن را در بازار سیاه آب می‌كند، این دهقان كیست؟ آیا این بورژوازی نیست ؟ آیا بورژوازی در اینجا زاده نمی‌شود؟

             و.ا. لنین : « هفتمین كنگره شوارهای سراسری روسیه » (دسامبر 1919)

آری، تا آنجا كه ما مالكین ارضی و بورژوازی را سرنگون ساختیم ، راه را هموار كردیم ولی بنای سوسیالیسم را هنوز بالا نبرده‌ایم. بر روی سرزمینی كه از یك نسل پاك شده است در طول تاریخ مدام نسل‌های جدیدی پدید می‌آید ، به شرط آنكه زمین بزاید، بوفور بورژوا می‌زاید و آنهائی كه از دیدگاه صاحبكاران كوچك به پیروزی بر سرمایه‌داران می‌نگرند - « آنها به جیب زدند ، بگذار من از موقعیت استفاده كنم » - هر یك از آنها سرآغاز نسل جدیدی از بورژوازها است.

                و.ا. لنین : « جلسه كمیته اجرائی مركزی سراسری روسیه » (آوریل 1918)

... رفیق ریكوف كه در زمینه اقتصادی واقعیات را خیلی خوب می‌بیند با ما از بورژوازی جدیدی كه در جامعه ما وجود دارد سخن گفت. این حقیقتی است. بورژوازی نه تنها از كارمندان شوروی ما می‌زاید - با آنكه به نسبت ناچیزی از اینجا زاده می‌شود - از محیط دهقانان و پیشه‌وران نیز زاده می‌شود كه از یوغ بانك‌های سرمایه‌داری رسته‌اند و اكنون حمل و نقل بوسیله راه‌آهن از دسترس آنها دور است. این واقعیتی است. چگونه می‌خواهید این واقعیت را نادیده بگیرید؟ با اینكار شما فقط به پندارهای واهی خود میدان می‌دهید . كتابی را كه در آن به اندازه‌ كافی غور نكرده‌اید به دنیای واقعیت كه به مراتب بغرنج‌تر است می‌برید. واقعیت به ما نشان می‌دهد كه حتی در روسیه اقتصاد كالائی سرمایه‌داری زنده است ، عمل می‌كند ، تكامل مئیابد و مانند هر جامعه سرمایه‌داری دیگر بورژوازی می‌زاید.

و.ا. لنین : « هشتمین كنگره حزب كمونیست روسیه (بلشویك) » (مارس 1919)

در بین مهندسین شوروی ، آموزگاران شوروی و در بین كارگران ممتاز فابریك‌های شوروی ، یعنی در بین كارگران بسیار كار آزموده‌اید كه بهترین وضع را دارند، ما ناظر بروز دائمی تمامی آن خصائل منفی ذاتی پارلمانتاریسم بورژوائی هستیم و فقط از راه یك مبارزه مداوم وخستگی ناپذیروطولانی و سرسخت تشكل وانضباط پرولتری است كه ما می‌توانیم براين بلا - تدریجاً - غلبه كنیم.

       و.ا. لنین : «بیماری كودكی "چپ‌روی" در كمونیسم » (آوریل - مه 1920)

میان كارگر و جامعه كهنه هیچگاه دیوار چین فاصله نبود. بسیاری از روحیات سنتی جامعه سرمایه‌داری در كارگر باقی مانده است. كارگران جامعه نوینی می‌سازند بدون آنكه خود به انسان‌های نوین منزه از آلودگی‌های دنیای كهنه تبدیل شده باشند، برعكس هنوز تا زانو در این لجنزار فرو رفته‌اند. پاك شدن از این آلودگی‌ها فعلاً فقط در عالم اندیشه میسر است. پنداری عمیقاً واهی است اگر فكر كنیم كه این كار را می‌توان فوراً عملی ساخت. این پندار واهی در عمل استقرار سوسیالیسم را فقط به دنیای سماوی موكول خواهد كرد.

نه، ما این طور به ساختمان سوسیالیسم نمی‌پردازیم. ما سوسیالیسم را بنا می‌كنیم درحالی كه بر زمینه جامعه سرمایه‌داری ایستاده‌ایم، درحالی كه علیه همه آن ضعف‌ها و معایبی مبارزه می‌كنیم كه دامن زحمتكشان را نیز گرفته است و پرولتاریا را به سقوط می‌دهد.

          و.ا. لنین : « گزارش به دومین كنگره اتحادیه‌های كارگری سراسری روسیه » (20 ژانویه 1919)

برای تبدیل اعضاء شوارها به « پارلمان‌نشین » و یا از طرف دیگر به بوروكرات یك تمایل خرده بورژوائی وجود دارد. علیه این تمایل باید از طریق جلب تمام اعضاء شوراها به شركت عملی در اداره امور مبارزه نمود. شعب شوراها در نقاط زیادی به ارگان‌هائی تبدیل می‌شوند كه متدرجاً با كمیساریاها آمیخته می‌گردند. هدف ما جلب همگانی تهیدستان به شركت عملی در اداره امور است و هر گامی برای انجام این امر برداشته شود - كه هر چه متنوع‌تر بهتر - باید دقیقاً به ثبت برسد، بررسی شود، سیستم‌بندی گردد، در مقیاس وسیع‌تری مورد آزمایش قرار گیرد و صورت قانونی بخود گیرد.هدف ما اجرای مجانی وظایف دولتی به توسط هرزحمتكشی پس ازپایان « درس » هشت ساعت كار تولیدی است. انتقال به این مرحله كاری است بس دشوار ولی وثیقه استحكام قطعی سوسیالیسم فقط در همین انتقال است.

             و.ا. لنین : « وظایف نوبتی حكومت شوروی » (مارس آوریل 1918)

اعضاء متظاهر جزب مفت هم به درد ما نمی‌خورند. یگانه حزب دولتی جهان كه در بند افزایش كمیت اعضاءخود نبوده ، بلكه در فكر بهبود كیفیت آنان و تصفیه حزب از « انگل‌شدگان » است ، حزب ما - حزب طبقه كارگرانقلابی است. ما بارها نام‌نویسی اعضاء جزب را تجدید نموده‌ایم تا این « انگل شدگان » را ازآن بیرون بریزیم و تنها افراد آگاه و صادقانه وفادار نسبت به كمونیسم را در حزب باقی گذاریم. ما هم از بسیج برای جبهه و هم از شنبه‌های كمونیستی استفاده كردیم تا حزب را از وجود كسانی كه می‌خواهند فقط از فوائد ناشی از موقعیت اعضاء حزب دولتی « مستفیض گردند » و نمی‌خواهند مشقات كار فداكارانه به نفع كمونیسم را متحمل شوند، تصفیه نمائیم.

           و.ا. لنین : « دولت كارگران و هفته حزبی » (اكتبر 1919)

اپورتونیسم دشمن عمده ما است. اپورتونیسم در اقشار فوقانی جنبش كارگری سوسیالیسم پرولتاریائی نیست، بلكه سوسیالیسم بورژوائی است. در عمل به اثبات رسیده است كه در درون جنبش كارگری فعالینی كه به جریان اپورتونیستی تعلق دارند بهترین مدافعین بورژوازی‌اند ، بهتر از خود بورژواها.

و.ا. لنین : « دومین كنگره انترناسیونال كمونیستی » (ژوئیه - اوت 1920)


بورژوازی در كشور ما مغلوب گردیده، ولی هنوز ریشه‌كن نشده، نابود نگردیده و حتی تا پایان درهم شكسته نشده است. بدین جهت شكل جدید و عالی‌تری از مبارزه با بورژوازی دردستور روز قرار می‌گیرد كه عبارتست از انتقال از وظیفه كاملاً ساده آتی سلب مالكیت از سرمایه‌داران به وظیفه بسی بغرنج‌تر و دشوارتر، ایجاد آنچنان شرایطی كه در آن بورژوازی دیگر نه قادر به ادامه حیات باشد و نه اینكه بتواند مجدداً پدید آید. روشن است كه این وظیفه‌ای به مراتب عالی‌تر است و بدون اجرای آن، سوسیالیسم به وجود نخواهد آمد.

              و.ا. لنین : « وظایف نوبتی حكومت شوروی » (مارس - آوریل 1918)

واضح است كه برای محو كامل طبقات باید نه تنها استثمارگران یعنی ملاكین و سرمایه‌داران را سرنگون ساخت و نه تنها مالكیت آنها را لغو نمود ، بلكه باید هر گونه مالكیت خصوصی بر وسائل تولید را نیز ملغی ساخت و هم فرق بین شهر و ده و هم فرق بین افراد متعلق به كار جسمی و افراد متعلق به كار فكری را از بین برد. این كاری است بس طولانی.

              و.ا. لنین : « ابتكار عظیم » (ژوئن 1919)

پدیده‌های كمونیستی فقط زمانی آغاز می‌شود كه شنبه‌های كمونیستی پدید آید یعنی كار افراد جداگانه به مقیاس وسیع و به سود جامعه ، كاری رایگان كه شروط و موازین آن از جانب هیچ قدرت یا هیچ دولتی تعئین نمی‌شود. این كمك به همجوار نیست، كمكی كه همیشه در ده وجود داشته است ، بلكه كاری است مجانی كه به مقیاسی وسیع سازمان می‌گیرد و نیازمندی‌های قاطبه مردم را بر می‌آورد. بنابراین صحیح‌تر است اگر لغت: «كمونیست » را نه فقط در مورد نام حزب بكار بریم بلكه منحصراً درمورد آن پدیده‌های اقتصادی زندگی خود بكار بریم كه به كمونیسم واقعاً تحقق می‌بخشند. اگر در نظام كنونی روسیه چیزی كمونیستی وجود دارد، فقط همانا شنبه‌های كمونیستی است، مابقی تنها مبارزه با سرمایه‌داری به خاطر استحكام سوسیالیسم است كه از آن، پس از پیروزی كامل باید همان كمونیسمی فرا روید كه ما در شنبه‌های كمونیستی شاهد آنیم آن هم نه در كتاب بلكه در واقعیت زنده.

و.ا. لنین : « گزارش درباره شنبه‌های كمونیستی به كنفرانس شهر مسكو  حزب كمونیست روسیه (بلشویك) » (20 دسامبر 1919)


انقلابی را كه ما آغاز كرده‌ایم ، انقلابی كه هم اكنون دو سال است بدان مشغولیم و با قاطعیت تصمیم گرفته‌ایم آن را به پایان برسانیم (كف زدن حضار)، - این انقلاب ممكن و تحقق‌پذیراست به شرط آنكه ما توفیق یابیم قدرت را به طبقه جدید انتقال دهیم ، به شرط آنكه به جای بورژوازی ، برده‌داران سرمایه‌داری ، روشنفكران بورژوائی و نمایندگان كلیه ثروتمندان و كلیه مالكان ، در تمام زمینه‌های اداره امور، در تمام امور مربوط به ساختمان دولتی ، در تمام امور مربوط به رهبری زندگی جدید - از پائین تا بالا - طبقه جدید مستقر گردد.

              و.ا. لنین : « گزارش به دومین كنگره اتحادیه‌های كارگری سراسری روسیه » (20 ژانویه 1919)

در فاز بالائی جامعه كمونیستی، پس از آنكه تبعیت اسارت‌آمیز انسان از تقسیم كار از میان برود، هنگامی كه به همراه این وضع تقابل بین كار فكری و جسمی نیز از میان برخیزد ، هنگامی كه كار دیگر تنها وسیله زندگی نبوده بلكه خود به نخستین نیاز زندگی مبدل شود ، هنگامی كه به همراه تكامل همه جانبه افراد نیروهای مولده نیز رشد یابد وکلیه سرچشمه‌های ثروت اجتماعی سیل‌آسا به جریان افتد - تنها آن هنگام می‌توان بر افق محدود حقوق بورژوائی از هر جهت فایق آمد و جامعه می‌تواند بر پرچم خود بنویسد : از هركس طبق استعدادش و به هركس طبق نیازش !

كارل ماركس : « انتقاد از برنامه گوتا » (آوریل - اوائل مه 1875)


كمونیست‌ها عار دارند كه مقاصد و نظریات خویش را پنهان سازند. آنها آشكارا اعلام می‌كنند كه تنها از طریق واژگون ساختن همه نظام اجتماعی موجود ، از راه جبر، وصول به هدف‌هایشان میسر است. بگذار طبقات حاكمه در مقابل انقلاب كمونیستی بر خود بلرزند. پرولتارها در این میان چیزی جز زنجیر خود را از دست نمی‌دهند، ولی جهانی را به دست خواهند آورد.

كارل ماركس و فریدریش انگلس : « مانیفست حزب كمونیست » (فوریه 1848)

من امیدوارم شما در تكمیل این سخنرانی‌ها و گفتگوها قسمتی از وقت خود را به مطالعه لااقل برخی ازعمده‌ترین آثار ماركس و انگلس اختصاص دهید. تردیدی نیست كه در فهرست خواندنی‌ها و كتاب‌هائی كه در مدرسه شوروی و حزبی در اختیار شاگردان گذاشته می‌شود ، در كتابخانه‌ای كه شما دارید مسلماً این آثار عمده را خواهید یافت و اگر چه ممكن است دشواری مطالب آنها موجب وحشت شود ، باید قبلاً خاطر نشان سازم كه نباید ناراحت شوید. آنچه در مرتبه اول مفهوم نیست پس از مطالعه مكرر و یا پس از آنكه شما از جهت دیگر به مسئله نگاه كنید مفهوم خواهد شد، زیرا كه بار دیگر باید تكرار كنم كه مسئله حاضر چنان مسئله بغرنجی است و چنان بدست دانشمندان و نویسندگان بورژوائی دچار آشفتگی شده است كه هر كس كه می‌خواهد جداً در آن تعمق ورزد و مستقلاً آن را فرا گیرد باید چندین بار به آن مراجعه كند، مجدداً و مجدداً به آن بپردازد، از جهات مختلف در این مسئله غور كند تا آنكه به درك روشن و پابرجائی نائل آید. اما مراجعه مكرر شما به این مسئله از آن جهت به آسانی صورت می‌گیرد كه این مسئله آن قدر برای سیاست اساسی و ریشه‌ای است كه نه فقط در چنین روزگار توفانی و انقلابی كه ما اینك از سر می‌گذرانیم بلكه در مسالمت‌امیزترین روزگار هم شما هر روز در هر روزنامه ، در هر مسئله اقتصادی و سیاسی، پیوسته به این سئوال بر خواهید خورد كه : دولت چیست ، ماهیت آن كدام است، اهمیت آن كدام است و حزب ما، حزبی كه در راه سرنگونی سرمایه‌داری مبارزه می‌كند، حزب كمونیست‌ها چه مناسباتی با دولت دارد.

و.ا. لنین : « درباره دولت » (ژوئیه 1919)


منبع ـ اداره نشریات زبانهای خارجی درپکن ـ انتشارات پکن




۱۷ خرداد ۱۳۹۰ ه‍.ش.

کتابخانه سیار مائوئیستی (آثار برجسته م _ل_م) سایتی شخصی است،که شامل برخی آثار برجسته  رهبران كبیر پرولتاریاست.

صفحه اصلی شامل: نام سایت ،درباره ی سایت، پست الکترونیک،آرشیو سایت، پیوندهای سایت، و آرشیو مطالب می باشد.
تمام مقالات به زبان فارسی است و با word قابل بازكردن می باشند.
برای ضبط كردن مقالات می توانید هرقسمت را بلاک کرده و با دكمه راست mouse کپی را انتخاب و آن را در محیط word  اجراء كلیك كنید.
برای سهولت استفاده، مقالات و نوشتجات درصفحات متفاوت تقسیم بندی شده
تقسیم بندی مقالات به ترتیب زیراست (و برای دسترسی به هر صفحه می توانید روی اسم آن كلیك كنید)

صفحه آرشیو های روزانه شامل :
صفحه آثار برجسته (مارکس، انگلس) که شامل: بیانات سخنرانی ها وجزوات مهم و ... می باشد.
صفحه آ صفحه آثار برجسته ( لنین ) که شامل: بیانات سخنرانی ها وجزوات مهم و ... می باشد.
صفحه آثار برجسته ( مائو تسه دون) که شامل: بیانات سخنرانی ها وجزوات مهم و ... می باشد.
صفحه آثار(برجسته دیگر کمونیستها ) نیز به زیر صفحاتی تقسیم شده است که شامل مقالاتی درباره فلسفه، اقتصاد سیاسی، ساختمان سوسیالیسم، حزب پرولتری،جنبش زنان و .....
این صفحات به زیر صفحات دیگری تقسیم شده كه در هر كدام از آنها مقالات متعددی در اختیار شما قرار داده شده است.»
دوستان کارگر و رفقا :

از تمام رفقایی که مرا دراین کار همراهی کرده و می کنند سپاسگزارم.
كوشیده ایم تا مطالب بسیاری را در زمینه هایی مختلف و با دیدی کمونیستی در اختیارتان قرار دهیم. این مطالب برای تمام كسانی كه خواهان انقلاب و تغییر جهانند ضروری است. این سایت  به مرور تکمیل می شود. و نیاز به همکاری دیگران دارد.
برای تماس می توانید از طریق آدرس كه در صفحه اصلی موجود می باشد پست الکترونیک استفاده نمایید.

۲۳ اردیبهشت ۱۳۹۰ ه‍.ش.

مارکس، انگلس و لنین

درباره انقلاب اجتماعی (بخش دوم)


لنین از مقاله « درباره انقلاب همه ملت »

انقلاب پیروزمند، به معنای معین کلمه، فقط آن انقلابی می تواند باشد که همه ملت را فراگیرد: این سخن بدان معناست که پیروزی انقلاب در گرو اتحاد اکثریت عظیمی از مردم برای پیکار در راه تحقق خواست های این انقلاب است و این اکثریت عظیم یا باید فقط از همه یک طبقه و یا از طبقات گوناگونی که چند هدف مشترک دارند، تشکیل شده باشد ...

مفهوم « انقلاب همه ملت » باید یک مارکسیست را به ضرورت تحلیل دقیق منافع گوناگونی که بر سر چند هدف مشترک مشخص و محدود با هم توافق دارند، رهنمون باشد. چنین مفهومی را به هیچ وجه نمی توان برای پوشیده داشتن و نادیده انگاشتن اهمیت بررسی مبارزه طبقاتی در جریان این یا آن انقلاب، به کار گرفت. کاربرد مفهوم «انقلاب همه ملت» برای چنین مقصودی نشانگر عدول کامل از مارکسیسم و بازگشت به جمله پردازی عامیانه دمکراتهای خرده بورژوا یا سوسیالیست های خرده بورژوا است.

سوسیال دمکرات های جناح راست ما غالباً این حقیقت را فراموش می کنند و از آن بیشتر این نکته را فراموش می کنند که هم روند با پیشرفت انقلاب مناسبات میان طبقات تغییر می کند. هر پیشرفت واقعی انقلاب معنایش چنین است : روی آوری توده های گسترده تر به جنبش و در نتیجه حصول آگاهی بیشتر به منافع طبقاتی و بنابراین آشکاری بیشتر مواضع گروهبندی های سیاسی و حزبی و هویدایی دقیق تر سیمای طبقاتی احزاب گوناگون و بدینسان تغییر بیش از پیش خواست های سیاسی و اقتصادی کلی و تجریدی که به سبب همین تجریدی بودن مبهم و تاریک مانده بودند و تبدیل آنها به خواستهای متنوع مشخص و دقیق طبقات گوناگون.

مثلا هنگام انقلاب بورژوایی روسیه ، بسان هر انقلاب بورژوایی، الزاماً با شعارهای عمومی مشترک یعنی « آزادی سیاسی » و « منافع مردم » آغاز می شود و حال آنکه مفهوم مشخص این شعارها فقط در جریان مبارزه و با برداشتن گامهای عملی در راه تحقق این « آزادی » و دادن محتوی معین به « دمکراسی » که لفظ آن به خودی خود چیزی جز یک کلام توخالی نیست، بر توده های مردم و بر طبقات روشن خواهد شد. در آستانه و آغاز انقلاب بورژوایی همه به نام دمکراسی عمل می کنند : هم پرولتاریا، هم دهقانان همراه با نیروهای خرده بورژوازی شهر و هم بورژواهای لیبرال همراه با ملاکان لیبرال. فقط در جریان مبارزه طبقاتی و در رهگذر تکامل تاریخی کم و بیش طولانی انقلاب است که تفاوت میان استنباط طبقات گوناگون از این « دمکراسی » آشکار می شود. مطلب به اینجا پایان نمی پذیرد : در این رهگذر، علاوه بر این، ورطه عمیق میان منافع طبقات گوناگونی که به نام همین « دمکراسی » خواستار انجام اقدامات اقتصادی و سیاسی گوناگون هستند، آشکار می شود.

فقط در جریان مبارزه و در رهگذر تکامل انقلاب روشن می شود که یک طبقه یا قشر «دمکراتیک» نمی خواهد یا نمی تواند به اندازه طبقه یا قشر دیگر دور برود و آنگاه به هنگام تحقق هدف های «مشترک»(به اصطلاح مشترک)، تصادمات شدید بر سر شیوه تحقق آنها، مثلا بر سر این یا آن درجه و وسعت و توالی مراحل آزادی و بر سر چگونگی حکومت خلق و چگونگی شیوه واگذاری زمین به دهقانان و غیره، بروز می کند ...

2 مه سال 1907

لنین از مقاله « مارکسیسم و رویزیونیسم »

... در زمینه سیاست، رویزیونیسم در واقع کوشید تا در اصل بنیادین مارکسیسم یعنی تئوری مبارزه طبقاتی بازنگری کند. به ما می گفتند : آزادی سیاسی، دمکراسی و حق انتخابات عمومی دیگر زمینه ای برای مبارزه طبقاتی باقی نمی گذارد و حکم قدیمی مانیفست حزب کمونیست را که کارگران میهن ندارند، باطل می سازد. می گفتند در محیط دمکراسی از آنجا که «اراده اکثریت» فرمانرواست، دیگر نه دولت را می توان دستگاه فرمانروایی طبقاتی شمرد و نه از اتحاد و ائتلاف با جناح های ترقی خواه و سوسیال رفرمیست بورژوازی علیه مرتجعین سرباز زد.

شک نیست که این ایرادهای رویزیونیست ها در قالب سیستمی از نظریات دارای هماهنگی کافی یعنی نظریات بورژوایی لیبرال از دیرباز شناخته شده، بیان می شد. لیبرال ها همیشه دعوی کرده اند که پارلمانتاریسم بورژوایی، از آنجا که همه شهروندان بدون هیچ تفاوتی حق رأی و حق اشتراک در امور دولتی دارند، طبقات و تقسیمات طبقاتی را از میان می برد. سراسر تاریخ اروپا در نیمه دوم قرن نوزدهم و سراسر تاریخ انقلاب روسیه در آغاز قرن بیستم به روشنی نشان می دهد که این نظریات چه اندازه بی ربط است. آزادی در نظام سرمایه داری « دمکراتیک » از تفاوت های اقتصادی نمی کاهد، بلکه بر آن می افزاید. پارلمانتاریسم ماهیت دمکراتیک ترین جمهوری های بورژوایی را نیز که دستگاه ستمگری طبقاتی هستند از میان نمی برد بلکه آن را عریان می سازد. پارلمانتاریسم به روشنگری و سازماندهی توده هایی به مراتب گسترده تر از آنچه قبلا در حوادث سیاسی شرکت فعال می ورزیدند کمک می کند، ولی با این عمل موجبات برانداختن بحران ها و انقلاب های سیاسی را فراهم نمی سازد، بلکه برعکس حد اعلای حدت جنگ داخلی را به هنگام بروز این انقلاب ها موجب می شود. حوادث پاریس در بهار سال 1871 و حوادث روسیه در زمستان سال 1905 با کمال وضوح نشان داد که کار بطور ناگزیر به چنین حدتی می انجامد. بورژوازی فرانسه برای سرکوبی جنبش پرولتری، بی آنکه لحظه ای تزلزل و تردید از خود نشان دهد، با دشمن تمام ملت یعنی با همان نیروهای ارتش اجنبی که وطنش را ویران ساخته بود، بیعت کرد. کسی که به این نکته پی نبرد که دیالکتیک درونی ناگزیر پارلمانتاریسم و دموکراتیسم بورژوایی حل دعوا را از طریق گسترش دامنه اعمال قهر در یک مقیاس وسیع، خشونت آمیزتر از ادوار گذشته خواهد کرد، هیچگاه نخواهد توانست بر پایه این پارلمانتاریسم به ترویج و تبلیغی بپردازد که با اصول مطابق باشد و توده های کارگر را برای شرکت پیروزی آفرین در چنین « دعواهایی » بطور واقعی آماده سازد ...

سرمایه داری از تولید کوچک پدید آمده است و پیوسته پدید می آید. سرمایه داری الزاماً موجب پیدایش یک سلسله « لایه های میانین » جدید می شود (وابستگان به کارخانه ها، شاغلین کار در خانه، کارگاههای کوچک پراکنده در سراسر کشور برای رفع نیازمندیهای مربوط به صنایع بزرگ، مثلا صنایع دوچرخه سازی و اتومبیل سازی و غیره). این تولیدکنندگان کوچک جدید نیز به نوبه خود ناگزیر دوباره به صفوف پرولتاریا پرتاب می شوند. بدین جهت کاملا طبیعی است که جهان بینی خرده بورژوایی پیوسته به صفوف احزاب بزرگ کارگری رخنه می کند. کاملا طبیعی است که حال باید بر همین منوال باشد و تا وقوع انقلاب پرولتری همیشه بر همین منوال خواهد بود، زیرا اشتباه فاحشی است اگر تصور شود که برای چنین انقلابی باید منتظر ماند تا اکثریت مردم « تمام و کمال » پرولتر شوند. جریانی که ما اکنون بیشتر در زمینه ایدئولوژیک می گذرانیم یعنی بحث و مشاجره بر سر تصحیح تئوری مارکس و آنچه که اکنون فقط در مورد برخی مسائل جزئی جنبش کارگری در عرصه پراتیک پدیدار می شود یعنی مسائلی چون اختلاف نظرهای تاکتیکی و بروز انشعاب بر زمینه آنها، جریانی است که طبقه کارگر سپس در مقیاسی بس گسترده تر حتماً با آن روبرو خواهد شد و آن هنگامی است که انقلاب پرولتری به تمام مسائل مورد اختلاف جنبه حاد خواهد داد و تمام اختلاف نظرها را روی نکاتی متمرکز خواهد ساخت که برای معیین شدن روش توده ها اهمیت فوری و فوتی خواهند داشت و در گرماگرم پیکار ما را وادار خواهند کرد تا دشمن را از دوست جدا سازیم و برای وارد آوردن ضربات قطعی بر دشمن، متحدین بد را به دور اندازیم.

مبارزات ایدئولوژیک پایان قرن نوزدهم مارکسیسم انقلابی علیه رویزیونیسم فقط پیش درآمد نبردهای انقلابی سترگ پرولتاریاست که به رغم تمام دو دلی ها و ضعف های عناصر خرده بورژوا به سوی پیروزی کامل امر خود پیش می رود.

مارس آوریل سال 1908

لنین از مقاله « اختلاف نظر در جنبش کارگری اروپا »

... یکی از ژرف ترین عللی که هر چند یک بار اختلاف نظرهایی بر سر مسائل تاکتیک پدید می آورد، واقعیت رشد جنبش کارگری است. اگر ملاک سنجش این جنبش یک نوع آرمان پرورده پندار خام نباشد، بلکه قبول شود که این جنبش یک جنبش پراتیک مردمان معمولی است، آن وقت روشن خواهد شد که جلب دائمی « سربازان » جدید و جذب لایه های جدید توده های زحمتکش ناگزیر باید تزلزلات و نوساناتی در زمینه تئوری و تاکتیک، تکرار اشتباهات گذشته، بازگشت موقت به نظریات کهنه شده و شیوه های کهنه شده و غیره را به همراه داشته باشد. جنبش کارگری هر کشور مقادیر کم و بیشی از انرژی، دقت و وقت خود را بطور مرتب صرف « تعلیم » سربازان جدید می کند.

علاوه بر این، رشد سرمایه داری در کشورهای مختلف و در شاخه های مختلف اقتصاد ملی یکسان نیست. طبقه کارگر و ایدئولوگ هایش مارکسیسم را در محیطی که صنایع بزرگ حداکثر رشد را داشته باشد، آسان تر، سریع تر، کامل تر و عمیق تر فرا می گیرند. مناسبات اقتصادی واپس مانده یا در رشد خود تأخیر کرده همواره موجب پیدایش چنان هوادارانی برای جنبش کارگری می شوند که فقط برخی از جوانب مارکسیسم ، برخی از اجزاء جهان بینی نوین یا برخی از شعارها و خواست ها را دریافته اند و توانایی آن را ندارند که با تمام سنت های جهان نگری بورژوائی در کل آن و جهان نگری بورژوا دمکراتیک به عنوان جزئی از آن، بطور قطعی پیوند بگسلند.

از این گذشته ، یکی از منابع دائمی اختلاف نظرها نیز خصلت دیالکتیکی تکامل اجتماعی است که در میان تضادها و از طریق تضادها انجام می گیرد. سرمایه داری مترقی است، زیرا شیوه های کهنه تولید را برمی اندازد و نیروهای مولده را رشد می دهد و در عین حال در پله معینی از تکامل جلوی رشد تکامل نیروهای مولده را می گیرد. سرمایه داری هم کارگران را رشد می دهد، سازمان می دهد و با انضباط می سازد و هم بر آنها فشار می آورد، ظلم می کند، به سوی انحطاط و فقر می راند و غیره. سرمایه داری خودش گورکنان خود را پدید می آورد، خودش عناصر متشکله نظام نوین را می آفریند، ولی اگر «جهش» صورت نگیرد، این عناصر جدا جدا هیچ تغییری در وضع عمومی نمی دهند و دست به ترکیب فرمانروایی سرمایه نمی زنند. مارکسیسم بمثابه تئوری ماتریالیسم دیالکتیکی می تواند این تضادهای زندگی تازه و تاریخ زنده سرمایه داری و جنبش کارگری را تفسیر کند. ولی خود به خود پیداست که توده ها از زندگی درس می گیرند، نه از کتاب و به همین جهت افراد یا گروههایی یافت می شوند که همیشه درباره این یا آن خصیصه، این یا آن «درس» تکامل سرمایه داری به مبالغه می پردازند و تئوری یک جانبه و سیستم تاکتیکی یک جانبه وضع می کنند.

ایدئولوگ های بورژوا، لیبرال ها و دمکرات ها بی آنکه مارکسیسم را درک کنند، بی آنکه جنبش کارگری امروزین را درک کنند، پیوسته از یک قطب یاوه پردازی به قطب دیگر می پرند. گاه تمام مطلب را چنین تفسیر می کنند که اشخاص شریر یک طبقه را علیه طبقه دیگر «برمی انگیزند» و گاه خود را با این یاوه تسکین می دهند که حزب کارگری «حزب مسالمت جوی رفرم» است. آنارکوسندیکالیسم و رفرمیسم را نیز باید محصول مستقیم همین جهان نگری بورژوایی و ناشی از نفوذ و تأثیر آن دانست، این جریانها فقط یک جانب جنبش کارگری را برجسته می کنند، برای این برداشت یک جانبه اعتبار تئوریک قائل می شوند و گرایش ها یا خصایصی از این جنبش را که ویژگی مشخصه این یا آن دوران، این یا آن شرایط فعالیت طبقه کارگر را تشکیل می دهد، نافی یکدیگر اعلام می دارند و حال آنکه زندگی واقعی، تاریخ واقعی، این گرایش های متفاوت را در خود جمع دارند، همانگونه که زندگی و تکامل در عرصه طبیعت، هم تحولات کند و هم جهش های تند را که قطع حرکت تدریجی است، در خود جمع دارند.

رویزیونیست ها تمام استدلالات مربوط به «جهش ها» و تناقض اصولی میان جنبش کارگری و سراسر جامعه کهنه را جمله پردازی می دانند. آنها رفرم را تحقق جزئی از سوسیالیسم تلقی می کنند. آنارکوسندیکالیست ها «کارهای خرده ریز»، خاصه استفاده از تریبون پارلمان را مردود می شمارند. این تاکتیک اخیر در واقع معنایش نشستن در انتظار «روزهای بزرگ» بدون داشتن توانایی گردآوری نیروهای آفریننده حوادث بزرگ است. هم رویزیونیست ها و هم آنارکوسندیکالیست ها مانعی هستند در راه مهم ترین و فوری ترین کار یعنی در راه متشکل ساختن کارگران در سازمانهای بزرگ و نیرومندی که خوب فعالیت می کنند و در هر شرایطی می توانند خوب کار کنند و از روح مبارزه طبقاتی سرشار باشند و از هدف های خویش دریافت روشنی داشته باشند و بر بنیاد جهان نگری مارکسیستی راستین تربیت شده باشند ...

... سرانجام یکی از علل بسیار مهمی که موجب پیدایش اختلاف نظرها در میان شرکت کنندگان جنبش کارگری می شود، تغییرات وارده در تاکتیک طبقات حاکمه بطور کلی و بورژوازی از آن جمله است. اگر تاکتیک بورژوازی همیشه یکسان یا لااقل همیشه همگون بود، طبقه کارگر به سرعت یاد می گرفت که این تاکتیک را با تاکتیکی همانقدر یکسان یا همگون پاسخ گوید. ولی بورژوازی در همه کشورها ناگزیر است دو سیستم کشورداری و دو اسلوب مبارزه برای تأمین منافع و حفظ فرمانروایی خود بکار برد و ضمناً این دو اسلوب گاه یکی جایگزین دیگری می شود و گاه با ترکیب های متفاوت درهم می آمیزند. یکی از این دو اسلوب عبارت است از اسلوب قهر، اسلوب خودداری از هر گونه عقب نشینی در برابر خواست های جنبش کارگری، اسلوب پشتیبانی از تمام نهادهای کهنه و فرتوت، اسلوب نفی قطعی رفرم. پیروی از این اسلوب، ذات سیاست محافظه کارانه ای است که اکنون تعلق خود را به سیاست خاص طبقه ملاکان کشورهای اروپای غربی بیش از پیش از دست می دهد و به یکی از انواع سیاست عمومی بورژوایی بدل می شود. اسلوب دوم عبارت است از اسلوب « لیبرالیسم »، یعنی گام برداشتن در جهت گسترش حقوق سیاسی ، در جهت رفرم ، در جهت عقب نشینی در برابر خواست ها و غیره.

این که بورژوازی از یک اسلوب به اسلوب دیگر می پردازد، به علت حساب بدخواهانه این یا آن شخص و یا به علت عوامل تصادفی نیست، بلکه ناشی از تناقض بنیادی موجود در وضع خود بورژوازی است. یک جامعه سرمایه داری عادی بدون سیستم انتخاباتی استوار و بدون دادن برخی حقوق سیاسی به مردم که توقعاتشان در زمینه « فرهنگی » نمی تواند در یک سطح بالنسبه عالی نباشد، قادر نیست با موفقیت پیشرفت کند. این توقع مراعات حداقل معین فرهنگ، توقعی است زاییده شرایط خود شیوه تولید سرمایه داری با سطح عالی تکنیک آن، با پیچیدگی، نرمش و پویایی آن، با سرعت فزاینده رقابت در عرصه جهانی و غیره. به همین جهت نوسان تاکتیک بورژوازی یعنی انتقال از سیستم قهر به سیستم گذشت های صوری و ظاهری، پدیده ای است که طی نیم قرن اخیر در همه کشورهای اروپایی عمومیت داشته است ...

16 دسامبر سال 1910

لنین از مقاله « شکست انترناسیونال دوم »

... برای یک مارکسیست هیچ شکی وجود ندارد که انقلاب بدون وجود وضع انقلابی ممکن نیست و تازه هر وضع انقلابی نیز به انقلاب نمی انجامد. و اما نشانه های وضع انقلابی بطور کلی کدامند؟ ما مسلماً اشتباه نخواهیم کرد اگر سه نشانه عمده زیرین را ذکر کنیم :

1) طبقات فرمانروا امکان نداشته باشند فرمانروائی خود را به شکل تغییر نیافته حفظ کنند؛ بحران در میان « بالایی ها » یعنی بحران سیاست طبقه فرمانروا موجب پیدایش شکافی می شود که ناخرسندی و برآشفتگی طبقات ستمدیده در آن راه می یابد. برای فراز آمدن انقلاب معمولا کافی نیست که « پایینی ها نخواهند » بر روال سابق زندگی کنند، بلکه علاوه بر آن لازم است که « بالایی ها هم نتوانند » بر روال سابق زندگی کنند.

2) تشدید بیش از حد عادی فقر و بدبختی طبقات ستم زده.

3) ترفیع قابل ملاحظه ناشی از علل پیش گفته فعالیت توده ها که در دوران « آرام » به آرامی می گذارند غارتشان کنند ولی در ادوار طوفانی چه تحت تاثیر مجموع بحران و چه به وسیله خود «بالایی ها» به میدان عمل تاریخی مستقل کشانده می شود.

بدون این تغییرات عینی که نه فقط به اراده این یا آن گروه و حزب، بلکه به اراده این یا آن طبقه نیز بستگی ندارد، اصولا انقلاب غیرممکن است. ایجاد مجموع همین تغییرات عینی است که وضع انقلابی نامیده می شود ... از هر وضع انقلابی انقلاب پدید نمی آید، انقلاب فقط در نتیجه آنچنان وضعی پدید می آید که علاوه بر تغییرات عینی پیش گفته تغییر ذهنی نیز صورت گرفته باشد و این تغییر هم عبارت است از توان طبقه انقلابی برای انجام اقدامات انقلابی گسترده و به حد کافی قدرتمندی که بتوانند دستگاه دولت کهنه را که هرگز و حتی در دوران بحران نیز چنانچه آن را « نیندازند » خود « نخواهد افتاد »، کلا (یا جزئاً) در هم شکنند. چنین است نظریه مارکسیستی درباره انقلاب.

مه ژوئن سال 1915

لنین از مقاله « درباره سازش »

مفهوم سازش در قاموس سیاست عبارت است از چشم پوشیدن از برخی خواستها و دست کشیدن از برخی خواستهای خود برای رسیدن به توافق با حزب دیگر.

تصوری که عناصر عامی بطور معمول درباره بلشویک ها دارند و مطبوعاتی که به ما افترا می زنند بدان میدان می دهند، این است که بلشویک ها هیچگاه، با هیچ کس به هیچ سازشی تن درنمی دهند.

چنین تصوری برای ما بمثابه حزب پرولتاریای انقلابی خوشایند است، زیرا ثابت می کند که حتی دشمنان نیز مجبورند وفای ما را به اصول بنیادین سوسیالیسم و انقلاب اذعان کنند. ولی با وجود این باید حقیقت را بیان داشت : این تصور با حقیقت مطابقت ندارد. انگلس حق داشت که ضمن انتقاد از بیانیه کمونارهای بلانکیست (سال 1873) سخن آنان را درباره « هیچ سازشی مباد! » مورد تمسخر قرارداد. او می گفت این سخن چیزی جز جمله پردازی نیست، زیرا چه بسا اوضاع و احوال سازش را بطور ناگزیر به حزب رزمنده تحمیل کند و بدین جهت تحاشی قطعی و همیشگی از « قبول پرداخت قرض به اقساط »* کاری است بی معنی. وظیفه یک حزب انقلابی راستین این نیست که تحاشی از هرگونه سازشی را محال اعلام کند، بلکه آن است که در جریان هر سازشی، آنجا که سازش ناگزیر می شود، بتواند به اصول خود، به طبقه خود، به وظیفه انقلابی خود، به وظیفه تدارک انقلاب و آماده سازی توده های خلق برای احراز پیروزی در انقلاب وفادار بماند.

سپتامبر سال 1917

* به نقل از انگلس، مجموعه آثار، جلد 22، صفحه 440-441 م.

لنین از مقاله « وظایف انقلاب »

... شوراها با گرفتن زمام قدرت تامه به دست خویش می توانند حتی همین حالا نیز که احتمالا آخرین شانس آنها خواهد بود تکامل مسالمت آمیز انقلاب و انتخابات مسالمت آمیز برای انتخاب نمایندگان شوراها توسط خود مردم ، مبارزه مسالمت آمیز احزاب در درون شوراها، آزمایش برنامه احزاب مختلف در میدان عمل و انتقال مسالمت آمیز قدرت از دست یک حزب به دست حزب دیگر را تأمین کنند.

اگر این امکان از دست داده شود، آن وقت بطوری که چگونگی مجموع سیر گسترش انقلاب ... نشان می دهد بروز شدیدترین جنگ داخلی میان بورژوازی و پرولتاریا ناگزیر خواهد بود. وقوع اجتناب ناپذیر فلاکت، بروز این جنگ را تسریع خواهد کرد. این جنگ چونان که تمام معلومات و مفروضات قابل قبول برای عقل انسانی نشانگر آن است، باید به پیروزی کامل طبقه کارگر و پشتیبانی دهقانان تهی دست از این طبقه برای تحقق برنامه ای که بیان شد بیانجامد، ولی این جنگ ممکن است بسیار سنگین و خونین از کار درآید و به بهای جان هزاران ملاک و سرمایه دار و افسران هوادار آنان تمام شود. پرولتاریا برای نجات انقلاب که در خارج از چهارچوب برنامه پیش گفته میسر نخواهد بود، از هیچگونه فداکاری و جانبازی رویگردان نیست، ولی اگر شوراها به آخرین شانس خود برای تکامل مسالمت آمیز انقلاب، تحقق بخشند پرولتاریا با تمام قوا از آنها پشتیبانی خواهد کرد.

نیمه اول سپتامبر سال 1917

لنین از مقاله « مارکسیسم و قیام »

یکی از بدخواهانه ترین و شاید هم رایج ترین تحریفاتی که احزاب « سوسیالیست » حاکم ، در مارکسیسم وارد می کنند، این دروغ اپورتونیستی است که گویا تدارک دیدن برای قیام و بطور کلی با قیام به کردار یک هنر رفتار کردن، « بلانکیسم » است.

برنشتین سرکرده اپورتونیسم با متهم کردن مارکسیسم به بلانکیسم هم اکنون شهرتی اسفناک کسب کرده است و اپورتونیست های کنونی با فریادهای خود علیه بلانکیسم در ماهیت امر کوچکترین نکته تازه ای به « اندیشه های » بی مایه برنشتین نمی افزایند و « عیار » آنها را به قدر سرسوزنی بالا نمی برند.

مارکسیست ها را به بلانکیسم متهم می کنند، زیرا قیام را یک هنر می شمارند! تحریف حقیقت از این فاحش تر ممکن نیست : حتی یک مارکسیست منکر این امر نیست که اتفاقاً مارکس است که صریح ترین و دقیق ترین و قاطع ترین نظر را در این زمینه بیان داشته ، قیام را درست یک هنر نامیده و گفته است : با قیام باید به کردار یک هنر برخورد کرد، باید کامیابی اول را به دست آورد و از پی یک کامیابی به سوی کامیابی دیگر رفت و در این رهگذر تعرض بر دشمن را متوقف نساخت و از آشفتگی دشمن بهره گرفت و غیره و غیره.

برای آنکه قیام کامیاب باشد، باید نه بر توطئه و بر حزب، بلکه بر طبقه پیشرو استوار باشد. این اولا. قیام باید بر اوج موج انقلابی خلق استوار باشد. این ثانیاً. قیام باید بر آن نقطه چرخشی در مسیر تاریخ انقلاب فرازنده استوار باشد که فعالیت صفوف پیشرو خلق به نقطه اوج خود رسیده و تزلزل و تردید در صفوف دشمن و در صفوف یاران سست و دو دل و نااستوار انقلاب شدیدتر از هر وقت باشد. این ثالثاً. با همین سه شرط در طرح ریزی مسئله قیام است که مارکسیسم از بلانکیسم متمایز می گردد.

ولی وقتی این سه شرط جمع باشند، در آن صورت خودداری از رفتار با قیام به کردار یک هنر، معنایش خیانت به مارکسیسم است، خیانت به انقلاب است ...

سپتامبر سال 1917

لنین از مقاله « اندرز شخص غایب »

... ولی قیام مسلحانه گونه ویژه ای از مبارزه سیاسی و تابع قوانین ویژه ای است که باید آنها را به دقت بررسی کرد. کارل مارکس این حقیقت را با وضوحی شگرف بیان داشته و نوشته است که « قیام » مسلح « به کردار جنگ، یک هنر است ».

مارکس قواعد عمده این هنر را چنین بیان می دارد :

1) با قیام هرگز نباید بازی کرد و هنگام دست زدن بدان، باید دقیقاً دانست که باید تا پایان رفت.

2) باید در محل دارای اهمیت قاطع و در لحظه دارای اهمیت قاطع نیرویی با تفوق زیاد گرد آورده شود، زیرا در غیر این صورت دشمن که از آمادگی بهتر و سازمان بهتر برخوردار است، قیام کنندگان را نابود خواهد کرد.

3) همین که قیام آغاز شد باید با نهایت قاطعیت عمل کرد و در هر حالتی حتماً به تعرض پرداخت. « دفاع ، مرگ قیام مسلحانه است ».

4) باید کوشید تا دشمن را غافلگیر ساخت و از لحظه ای که واحدهای ارتش او در مناطق مختلف پخش هستند، استفاده کرد.

5) باید هر روز (و چنانچه فقط پای یک شهر در میان باشد می توان گفت هر ساعت) کامیابی هایی ولو جزئی به دست آورد و به هر قیمتی شده « تفوق روحی » را حفظ کرد.

مارکس درس های تمام انقلابها را در زمینه قیام مسلحانه در این سخنان دانتون بزرگ ترین استاد تاکتیک انقلاب در تاریخ تلخیص کرده است : « تهور، تهور و باز هم تهور ».

اگر بخواهیم این سخنان را در محیط روسیه و در این اکتبر سال 1917 به کار بندیم ، معنای آن چنین می شود : تعرض همزمان و هر چه ناگهانی تر و سریع تر به پطروگراد که حتماً باید هم از خارج باشد و هم از داخل، هم از کوی های کارگری باشد و هم از فنلاند و روال و کرونشتات، تعرض تمامی نیروی دریایی و تمرکز نیرویی با تفوقی عظیم بر نیروی 15-20 هزار نفری (و شاید هم بیشتر) « گارد بورژوایی » (دانشجویان دانشکده افسری) و « واحد های وانده »* (بخشی از قزاقان) و غیره.

باید سه نیروی عمده ما یعنی نیروی دریایی، کارگران و واحدهای ارتشی به قسمی با یکدیگر ترکیب شوند که آماج های زیرین حتماً به تصرف درآیند و به بهای هر تلفاتی نگاه داشته شوند :

الف) تلفن؛ ب) تلگراف؛ ج) ایستگاههای راه آهن؛ د) در درجه اول پل ها.

باید از استوارترین عناصر(« گروههای ضربتی » ما و جوانان کارگر و نیز بهترین ناویان) گروههای کوچکی تشکیل داد تا مهم ترین نقاط را اشغال کنند و در همه جا و در تمام عملیات مهم شرکت ورزند، مثلا :

پطروگراد را محاصره و رابطه آن را با نقاط دیگر قطع کنند و با حمله مشترک و هماهنگ نیروی دریایی و کارگران و واحدهای ارتشی به تصرف درآورند. چنین است هدفی که دستیابی بدان لازمه اش هنر و تهور سه باره است.

باید از بهترین کارگران مجهز به تفنگ و نارنجک گروههایی تشکیل شود که بر « مراکز » دشمن (دانشکده های افسری، تلگراف و تلفن و غیره) حمله برند و آنها را با شعار : مرگ تا آخرین نفر، ولی راه عبور به دشمن ندادن، محاصره کنند.

امیدواریم که در صورت تصمیم به عمل، وصایای سترگ دانتون و مارکس از سوی رهبران چنان که باید و شاید به کار بسته شود. کامیابی انقلاب روسیه و انقلاب جهانی در گرو دو تا سه روز پیکار است.

اکتبر سال 1917

* Vendee مأخوذ از نام استان وانده در غرب فرانسه. در سالهای انقلاب بورژوایی پایان قرن هجدهم فرانسه و در نخستین سال های قرن نوزدهم در این استان و مناطق مجاور آن قشرهای غنی و میانه حال دهقانان به تحریک اشراف که حکومت آنها در انقلاب سرنگون شده بود و بسیاری از سران آنها و از جمله لوئی هجدهم در انگلیس به سر می بردند و نیز با کمک دولت انگلیس، به شورش های ارتجاعی دست می زدند م.

لنین از کتاب « انقلاب پرولتری و کائوتسکی مرتد »

... هیچ انقلاب بزرگی بدون پیدایش « بی نظمی » در ارتش سرنگرفته است و نمی تواند سربگیرد. زیرا ارتش متحجرترین افزار حفظ نظام کهنه ، محکم ترین سنگر انضباط بورژوایی و پشتیبان فرمانروایی سرمایه و حفظ روح فرمانبری و اطاعت برده وار زحمتکشان از این فرمانروایی و تربیت آنان با چنین روحی است. ضد انقلاب هیچ گاه وجود کارگران مسلح را در کنار ارتش تحمل نکرده و نمی تواند تحمل کند. انگلس می نویسد : در فرانسه کارگران پس از هر انقلابی مسلح بودند و « بدین جهت بورژواها که سکان دستگاه قدرت را به دست داشتند، خلع سلاح کارگران را نخستین وظیفه خود می دانستند. » کارگران مسلح نطفه ارتش نو و یاخته سازمانی نظام اجتماعی نو بودند. له کردن این یاخته و جلوگیری از نمو آن نخستین وظیفه بورژوازی بوده است. نخستین وظیفه هر انقلاب پیروزمند نیز همانگونه که مارکس و انگلس بارها خاطرنشان ساخته اند درهم شکستن ارتش کهنه ، منحل ساختن آن و تعویض آن با ارتش نو بوده است. طبقه اجتماعی نوینی که به آهنگ فرمانروایی برمی خاست، هرگز نمی توانست و اکنون نیز نمی تواند بدین فرمانروایی دست یابد و آن را تحکیم بخشد، مگر از این راه که ارتش کهنه را به کلی از هم فروپاشد (خرده بورژواهای مرتجع یا صرفاً ترسو در این زمینه بانگ برمی کشند که این « بی نظمی » است)، مگر از این راه که یک دوران بس دشوار و بس دردناک را بدون هیچ ارتشی بگذراند (انقلاب کبیر فرانسه نیز این دوران دردناک را گذراند) و مگر از این راه که به تدریج و در جریان جنگ دشوار داخلی یک ارتش نو با انضباط نو و سازمان نظامی نو از طبقه نو به پا دارد ...

اکتبر نوامبر سال 1918

لنین از پیام « درود به کمونیستهای ایتالیائی ، فرانسوی و آلمانی »

... انقلاب پرولتری بدون هواداری و پشتیبانی اکثریت عظیم زحمتکشان از پیشاهنگ خود یعنی پرولتاریا غیرممکن است. ولی این هواداری و این پشتیبانی یکباره به دست نمی آید، با رأی گیری تحقق نمی پذیرد بلکه در اثنای مبارزه طبقاتی دشوار و سخت تسخیر می شود. مبارزه طبقاتی پرولتاریا در راه تسخیر هواداری، در راه تسخیر پشتیبانی اکثریت زحمتکشان با تسخیر قدرت سیاسی توسط پرولتاریا پایان نمی پذیرد. پس از تسخیر قدرت نیز این مبارزه ادامه می یابد، منتهی به اشکال دیگر. در انقلاب روسیه اوضاع و احوال برای پرولتاریا (در مبارزه اش برای استقرار دیکتاتوری خود) فوق العاده مساعد شد، زیرا انقلاب پرولتری زمانی صورت گرفت که تمام مردم مسلح و تمام دهقانان خواستار سرنگونی قدرت ملاکان و از سیاست «کائوتسکیستی» سوسیال خائنین یعنی منشویکها و سوسیالیست رولوسیونرها برآشفته بودند. ولی حتی در روسیه که در لحظه انقلاب پرولتری وضع آن فوق العاده مساعد بود و تمام پرولتاریا، تمام ارتش و تمام دهقانان یگانگی و یک دلی شایان توجهی از خود نشان دادند، مبارزه پرولتاریا که به استقرار دیکتاتوری خود تحقق می بخشید، مبارزه پرولتاریا در راه تسخیر هواداری و پشتیبانی اکثریت زحمتکشان ماه ها و سال ها وقت گرفت.

10 اکتبر سال 1919

لنین از کتاب « بیماری کودکی « چپ گرایی » در کمونیسم »

... اکنون ما تجربه بین المللی بس معتبری در دست داریم که با نهایت صراحت گویای آن است که برخی از خصایص بنیادی انقلاب ما دارای اهمیت محلی نیستند یعنی از ویژگی ملی و صرفاً روسی ناشی نمی شوند، بلکه واجد اهمیت بین المللی هستند. و من در اینجا از اهمیت بین المللی به مفهوم وسیع کلمه سخن نمی گویم ، زیرا نه تنها برخی، بلکه تمام خصایص بنیادی و بسیاری از خصایص درجه اول انقلاب ما از نظر تأثیر آن در همه کشورها، اهمیت بین المللی دارند. نه ، منظور من مفهوم کاملا محدود این کلمه است، بدین معنی که با درک اهمیت بین المللی به مفهوم اعتبار بین المللی یا ناگزیری تاریخی تکرار آن چیزی در مقیاس بین المللی که در کشور ما رخ داده است، باید چنین اهمیتی را برای برخی از خصایص بنیادی انقلاب ما پذیرفت ...

... برای آنکه بتوان به « توده » یاری رساند و هواخواهی و همدردی و پشتیبانی « توده » را به سوی خود جلب کرد، باید از دشواریها نهراسید و بدون بیم از ایرادگیری ها، مانع تراشی ها، اهانت ها و پیگردهای « رهبران » (که چون اپورتونیست و سوسیال شووینیست هستند، در اکثر موارد بطور مستقیم یا غیرمستقیم با بورژوازی و پلیس ارتباط دارند)، حتماً در آنجا که توده هست فعالیت کرد. باید به هر گونه فداکاری تن در داد و موانع بسیار بزرگی را از سر راه برداشت تا بتوان به شیوه ای منظم و پیگیر، سرسخت، کوشا و شکیبا درست در آن مؤسسات و جامعه ها و جمعیت ها، ولو بی نهایت ارتجاعی، که توده پرولتر یا نیمه پرولتر را دربر داشته باشند، به ترویج و تبلیغ پرداخت ...

... ما در سپتامبر نوامبر 1917 در انتخابات پارلمان بورژوایی روسیه یعنی مجلس مؤسسان شرکت کردیم. آیا تاکتیک ما صحیح بود یا نه؟ اگر صحیح نبود، پس باید آن را صریح گفت و ثابت کرد، زیرا این امر ضرور است تا کمونیسم جهانی بتواند تاکتیک صحیح تنظیم کند. و اگر صحیح بود پس باید از آن به نتیجه گیریهای معین رسید ...

... بدون وجود روحیه انقلابی در میان توده ها، بدون وجود شرایطی که به تقویت این روحیه کمک کند، تحقق تاکتیک انقلابی میسر نخواهد بود، ولی ما در روسیه ضمن تجربه ای بس طولانی، دردناک و خونین این حقیقت را دریافته ایم که تاکتیک انقلابی را نمی توان تنها بر پایه روحیه انقلابی استوار ساخت. این تاکتیک باید بر پایه محاسبه هشیارانه و کاملا عینی چگونگی تمام نیروهای طبقاتی کشور مربوطه (و نیز کشورهای همجوار و کلیه کشورهای جهان) و ایضاً بر پایه ارزیابی تجربه جنبش های انقلابی استوار باشد ...

... انتقاد و آن هم شدیدترین، قاطع ترین و آشتی ناپذیرترین انتقاد را باید نه علیه پارلمانتاریسم یا فعالیت پارلمانی، بلکه علیه رهبرانی که نمی خواهند از انتخابات پارلمانی و از تریبون پارلمان به نفع کردار انقلابی و کمونیستی استفاده کنند، متوجه ساخت. فقط چنین انتقادی البته همراه با طرد رهبران نالایق و تعویض آنان با رهبران لایق اقدام انقلابی سودمند و ثمربخشی خواهد بود که در آن واحد، هم « رهبران » را چنان تربیت خواهد کرد که شایسته طبقه کارگر و توده های زحمتکش باشند و هم توده ها را چنان تربیت خواهد کرد که بتوانند از وضع سیاسی به درستی سر درآورند و وظایف ناشی از این وضع را که غالباً بسیار بغرنج و پیچیده است، دریابند ...

... پیروزی بر دشمن زورمندتر از خویش تنها در صورتی میسر خواهد بود که حد اعلای نیرو بکار رود و از هر « شکافی » میان دشمنان، هر اندازه هم که کوچک باشد، و از هر تضاد منافع میان بورژوازی کشورهای مختلف و میان گروهها یا انواع مختلف بورژوازی درون هر یک از کشورها و نیز از هر امکانی، هر اندازه هم که کوچک باشد، برای به دست آوردن متحد توده ای، حتی متحد موقت، مردد، ناپایدار، مشکوک و مشروط حتماً و با نهایت دقت، مواظبت، احتیاط و مهارت استفاده شود. کسی که این نکته را نفهمیده باشد، هیچ چیز از مارکسیسم و بطور کلی از سوسیالیسم علمی معاصر نفهمیده است. کسی که توانایی خود را در زمینه کاربرد این حقیقت طی زمانی بالنسبه طولانی و در اوضاع و احوال سیاسی گوناگون در عرصه عمل به ثبوت نرسانده باشد، شیوه کمک به مبارزه طبقه انقلابی در راه رهایی تمام جامعه بشری زحمتکش از چنگ استعمارگران را هنوز نیاموخته است. ضمناً این مطلب، هم برای دوران پیش از تصرف قدرت سیاسی به دست پرولتاریا صادق است و هم برای دوران پس از تصرف این قدرت.

مارکس و انگلس می گفتند تئوری ما حکم جزمی (دگم) نیست بلکه رهنمون عمل است و بزرگ ترین اشتباه و بزرگ ترین تبهکاری مارکسیست های « صاحب پروانه » نظیر کارل کائوتسکی و اتوبائر و غیره در آن است که این نکته را نفهمیده و نتوانسته اند آن را در مهم ترین لحظات انقلاب پرولتاریا به کار برند ...

... اگر پرولتاریای « ناب » در میان انبوهی از لایه های اجتماعی سیال و بسیار رنگارنگ از پرولتر گرفته تا نیمه پرولتر(یعنی کسی که فقط نیمی از وسایل معاش خود را از راه فروش نیروی کار به دست می آورد)، از نیمه پرولتر گرفته تا دهقانان خرده پا (و پیشه ور و افزارمند خرده پا و بطور کلی صاحب واحد اقتصادی کوچک) و از دهقان خرده پا گرفته تا دهقان میانه حال و غیره محصور نبود و اگر در درون خود پرولتاریا تقسیم بندی هایی از لایه های رشد یافته تر و کم رشدتر، تقسیم بندیهای مرکب از افراد هم ولایتی و هم حرفه و گاه هم دین و غیره وجود نمی داشت سرمایه داری هم سرمایه داری نمی بود. در نتیجه مجموعه همین عوامل است که توسل به مانور، ساخت و پاخت و سازش با گروههای گوناگون پرولترها و با احزاب گوناگون بیانگر منافع کارگران و صاحبان واحدهای اقتصادی کوچک، برای حزب کمونیست، برای پیشاهنگ پرولتاریا و بخش آگاه آن ضرورت و آن هم ضرورت بی چون و چرا و مطلق کسب می کند. جان کلام در آن است که ما بتوانیم این تاکتیک را در جهت ترفیع و نه تنزل سطح عمومی آگاهی پرولتری، در جهت تقویت روحیه انقلابی و آمادگی پرولتاریا برای پیکار و دستیابی به پیروزی، به کار بریم. ضمناً باید این نکته را هم یادآور شویم که تأمین پیروزی بلشویک ها بر منشویک ها نه تنها در دوران پیش از انقلاب اکتبر سال 1917، بلکه پس از آن کاربرد تاکتیک مانور، ساخت و پاخت و سازش را ایجاب می کرد، ولی البته به اشکال و شیوه هایی که پیروزی بلشویک ها را به زیان منشویک ها تسهیل و تسریع می کرد و تحکیم و تقویت می بخشید. دمکرات های خرده بورژوا (و از آن جمله منشویک ها) ناگزیر میان بورژوازی و پرولتاریا، میان دمکراسی بورژوایی و نظام شورائی، میان رفرمیسم و مشی انقلابی، میان کارگردوستی و ترس از دیکتاتوری پرولتری و غیره نوسان می کنند. تاکتیک صحیح کمونیست ها باید برپایه استفاده از این نوسانات استوار باشد نه اینکه آن را نادیده انگارد. و اما چنین استفاده ای مستلزم آن است که ما در قبال عناصری که به سوی پرولتاریا روی می آورند، در آن لحظه و در آن حدودی که روی آورده اند گذشت هایی قائل شویم و همزمان با آن علیه عناصری که به سوی بورژوازی روی می آورند، به مبارزه برخیزیم ...

... قانون اساسی انقلاب که تمام انقلاب ها و از جمله هر سه انقلاب روسیه در طول قرن بیستم صحت آن را تأیید کرده اند، نکات زیرین را دربر دارد : برای انجام انقلاب کافی نیست که توده های استثمار شونده و ستم زده به عدم امکان ادامه زندگی به شیوه کهنه پی برده، خواستار دگرگونی آن باشند. برای انجام انقلاب لازم است که استثمارگران نیز نتوانند به شیوه سابق زندگی و حکومت کنند. انقلاب فقط زمانی می تواند پیروز گردد که « پایینی ها » ادامه زندگی به شیوه کهنه را نمی خواهند و « بالایی ها » ادامه حکومت به شیوه کهنه را نمی توانند. این حقیقت را به صورت دیگر می توان چنین بیان داشت : انجام انقلاب بدون بروز بحران همه گیر در سراسر کشور(یعنی بحرانی که هم استثمارشوندگان و هم استثمارگران را دربر گیرد) امکان پذیر نیست. بنابراین برای انقلاب می باید : اولا اکثریت کارگران (یا به هر حال اکثریت کارگران آگاه، فکور و از نظر سیاسی فعال) ضرورت انقلاب را به حد کمال دریافته ، آماده باشند بخاطر آن مرگ را پذیرا شوند. ثانیاً طبقات فرمانروا در زمینه اداره امور دولت به چنان بحرانی دچار شده باشند که حتی واپس مانده ترین توده ها را نیز به میدان سیاست بکشاند (نشانه هر انقلاب اصیل عبارت است از افزایش سریع یعنی ده برابر شدن و حتی صد برابر شدن تعداد عناصر مستعد مبارزه سیاسی در میان توده زحمتکش و ستم زده ای که پیش از آن بی عمل مانده بود) و دولت را ناتوان کند و سرنگونی سریع آن را برای انقلابیون میسر سازد ...

... تاریخ عموماً و تاریخ انقلاب ها خصوصاً همواره پر مضمون تر، متنوع تر، پر شاخه تر، زنده تر و « زیرک تر » از آن است که در تصور بهترین احزاب و آگاه ترین پیشاهنگان پیشروترین طبقات می گنجد. علت آن نیز روشن است، زیرا بهترین پیشاهنگ ها بیانگر شعور، اراده، شور و شوق و تصورات دهها هزار انسانند و حال آنکه انقلاب به نیروی شعور، اراده، شور و شوق و تصورات میلیونها انسان که تازیانه های پیکار پر تب و تاب میان طبقات آنها را به جنبش وامی دارد و آن هم در لحظاتی که تمام استعدادهای انسانی اوج می گیرد و با حدت و شدتی خاص به کار می افتد، تحقق می پذیرد. از اینجا دو نتیجه عملی بسیار مهم به دست می آید: نخست آنکه طبقه انقلابی برای انجام وظیفه خود باید بتواند فن استفاده از تمام اشکال یا جوانب فعالیت اجتماعی را بدون هیچ استثناء فرا گیرد (و پس از تصرف قدرت سیاسی هر آنچه را که پیش از تصرف آن ناتمام گذارده بود به فرجام رساند و آن هم گاه در کمال بی پروایی و با تن دردادن به مخاطرات عظیم). دوم آنکه طبقه انقلابی باید برای تبدیل بسیار سریع و ناگهانی یک شکل به شکل دیگر، آماده باشد.

همه کس تصدیق دارد که ارتشی که خود را برای فرا گرفتن فن کار با انواع سلاح ها و تمام وسایل و شیوه هایی که دشمن برای پیکار در دست دارد یا ممکن است به دست آورد، آماده نسازد، رفتارش نابخردانه و حتی تبهکارانه است. این مطلب در عرصه سیاست بس بیشتر صادق است تا در امور جنگی. در سیاست خیلی کمتر می توان از پیش دریافت که هنگام پیش آمد این یا آن وضع چه شیوه هایی از مبارزه را می توان به کار برد که برای ما سودمند باشد. اگر ما برای کاربرد تمام شیوه های مبارزه آمادگی نداشته باشیم ، آنگاه چنانچه تغییرات حاصله در وضع طبقات دیگر که مستقل از اراده ما صورت می گیرد، شکل و شیوه ای از فعالیت را در دستور روز قرار دهد که ما در آن بسیار ضعیف باشیم ، با شکستی عظیم و گاه حتی شکست قطعی روبرو خواهیم شد. ولی اگر برای کاربرد تمام شیوه های مبارزه آمادگی داشته باشیم ، از آنجا که ما بیانگر منافع طبقه واقعاً پیشرو و واقعاً انقلابی هستیم ، حتی اگر اوضاع و احوال به ما امکان ندهد تا سلاحی را به کار اندازیم که حداکثر خطر را برای دشمن دربر دارد و با حداکثر سرعت ضربات مرگبار بر او وارد می سازد، باز هم پیروزی ما مسلم خواهد بود ...

آوریل مه سال 1920

اشکال قدرت سیاسی طبقه کارگر

کارل مارکس و فردریش انگلس از کتاب « مانیفست حزب کمونیست »

... نخستین گام انقلاب کارگری عبارت است از برکشیدن پرولتاریا به مقام طبقه فرمانروا و به چنگ آوردن دمکراسی.

پرولتاریا از فرمانروایی سیاسی خویش برای آن استفاده خواهد کرد که تمام سرمایه را گام به گام از چنگ بورژوازی برون کشد، تمام افزارهای تولید را در دست دولت یعنی پرولتاریای متشکل شده به صورت طبقه فرمانروا متمرکز سازد و مجموع نیروهای مولده را با سرعتی هر چه بیشتر افزایش دهد ...

... هنگامی که در سیر تکامل، تمایزات طبقاتی از بین برود و تمام تولید در دست انسانهای همیار تمرکز یابد، قدرت عامه خصلت سیاسی خود را از دست می دهد. قدرت سیاسی به معنی حقیقی آن عبارت است از اعمال قهر متشکل یک طبقه برای سرکوب طبقه دیگر. وقتی پرولتاریا در جریان پیکار علیه بورژوازی الزاماً به صورت یک طبقه متحد می گردد و از طریق انقلاب خود را به طبقه فرمانروا مبدل می سازد و در مقام طبقه فرمانروا مناسبات تولیدی کهنه را با توسل به قهر از میان می برد، آن وقت با برانداختن این مناسبات تولیدی، شرایط وجود تضاد طبقاتی و بطور کلی طبقات و بدینسان فرمانروایی خویش به عنوان یک طبقه را نیز از میان می برد.

جای جامعه کهنه بورژوایی با طبقات و تضادهای طبقاتی آن را جامعه ای می گیرد که در آن رشد آزاد هر فرد شرط رشد آزاد همگان است.

دسامبر 1847 ژانویه 1848

کارل مارکس از نامه به ژوزف وایده مه یر در نیویورک

لندن، 5 مارس سال 1852

... و اما درباره خود باید بگویم که نه کشف وجود طبقات در جامعه امروزین خدمت من است و نه کشف مبارزه طبقات با یکدیگر. مورخین بورژوا مدتها قبل از من چگونگی گسترش تاریخی این مبارزه میان طبقات و اقتصاددانان بورژوا تشریح اقتصادی طبقات را بیان کرده بودند. کار تازه ای که من انجام داده ام ، اثبات نکات زیرین است :

1- وجود طبقات فقط به مراحل معینی از رشد تاریخی تولید مربوط می شود.

2- مبارزه طبقاتی الزاماً به دیکتاتوری پرولتاریا می انجامد.

3- خود این دیکتاتوری فقط گذاری است به سوی نابودی هر گونه طبقه و به سوی جامعه فارق از طبقات.

کارل مارکس از سخنرانی در جشن هفتمین سالگرد « جمعیت بین المللی کارگران »

... آخرین و بزرگترین جنبشی که تاکنون انجام گرفته ، جنبش کمون است و در این زمینه که کمون یک قدرت سیاسی بود که طبقه کارگر به چنگ آورد، دو نظر متفاوت نمی تواند وجود داشته باشد. کمون نمی توانست شکل تازه ای از فرمانروایی طبقاتی ایجاد کند. وقتی ما شرایط موجود ستمگری را از طریق واگذاری تمام وسایل کار به تولید کنندگان نابود کنیم و بدین وسیله هر فرد قادر به کار را واداریم تا برای تأمین معاش خود کار کند، آنگاه یگانه مبنای فرمانروایی طبقاتی و ستمگری را از میان خواهیم برد. ولی پیش از تحقق چنین تحولی، دیکتاتوری پرولتاریا لازم است و نخستین شرط این دیکتاتوری هم ارتش پرولتاریاست. طبقه کارگر حق رهایی خود را باید در عرصه پیکار به دست آورد. وظیفه انترناسیونال عبارت است از متشکل و متحد ساختن نیروهای طبقه کارگر برای پیکار فرازنده.

25 سپتابر سال 1871 در لندن

کارل مارکس از رساله تلخیصی از کتاب باکونین تحت عنوان « دولت و آنارشی »

... فرمانروایی طبقاتی کارگران بر آن قشرهای متعلق به جهان کهنه که علیه این طبقه مبارزه می کنند، تا زمانی که پایه های اقتصادی وجود طبقات از میان نرفته است، ناگزیر ادامه خواهد یافت ...

1874 آغاز سال 1875

فردریش انگلس از مقاله « به مناسبت درگذشت کارل مارکس »

... مارکس و من از سال 1845 به بعد در این نظر بوده ایم که یکی از نتایج نهائی انقلاب پرولتری فرازنده، زوال تدریجی آن سازمان سیاسی است که عنوان دولت بر خود دارد. هدف عمده این سازمان همیشه این بوده است که ستمگری اقتصادی اقلیت دارای امتیازات خاص را بر اکثریت زحمتکش با تکیه بر نیروی مسلح، تأمین کند. با از میان رفتن این اقلیت دارای امتیازات خاص ضرورت استفاده از نیروی مسلح برای ستمگری و ضرورت قدرت دولتی نیز از میان می رود. ولی در عین حال ما همیشه بر این نظر بوده ایم که طبقه کارگر برای نیل بدین هدف و دیگر هدف های به مراتب مهم تر انقلاب اجتماعی فرازنده، پیش از هر چیز باید از قدرت سیاسی متشکل دولت برخوردار باشد و به کمک این قدرت مقاومت طبقه سرمایه دار را درهم شکند و جامعه را بر بنیاد تازه سازمان دهد ...

آنارشیست ها مطلب را وارونه مطرح می کنند یعنی می گویند که انقلاب پرولتری باید از انحلال سازمان سیاسی دولت آغاز شود. ولی یگانه سازمانی که پرولتاریا پس از احراز پیروزی، آن را به صورت آماده خواهد یافت، همان دولت است. البته این دولت پیش از آن که بتواند وظایف جدید خود را انجام دهد، به تغییرات بسیار مهم نیاز خواهد داشت. ولی منهدم ساختن آن در چنان لحظه ای در حکم منهدم ساختن یگانه سلاحی است که پرولتاریای پیروزمند به وسیله آن می تواند دشمنان سرمایه دار خود را درهم کوبد و به آن انقلاب اقتصادی تحقق بخشد که بدون آن تمام پیروزیش ناگزیر به شکست تازه و به کشتار بزرگی از کارگران نظیر کشتار پس از کمون پاریس، خواهد انجامید ...

12 مه سال 1883

لنین از رساله « درباره کاریکاتور مارکسیسم »

... دیکتاتوری پرولتاریا یعنی دیکتاتوری یگانه طبقه تا پایان انقلابی، برای سرنگون کردن بورژوازی و دفع اقدامات ضد انقلابی آن ضرورت دارد.

مسئله دیکتاتوری پرولتاریا دارای چنان اهمیتی است که هر کس آن را نفی کند یا فقط در حرف قبول داشته باشد، نمی تواند عضو حزب سوسیال دمکرات باشد. ولی یک نکته را نمی توان نفی کرد و آن این که در برخی موارد، بر سبیل استثناء ، مثلا در مورد کشور کوچک که همسایه بزرگش انقلاب اجتماعی انجام داده باشد، ممکن است بورژوازی، چنانچه به بی حاصل بودن مقاومت خویش یقین کند و حفظ سرهای خود را بر آن ترجیح دهد، قدرت حاکمه را بطور مسالمت آمیز تسلیم کند. البته این احتمال خیلی بیشتر است که در کشورهای کوچک نیز سوسیالیسم بدون جنگ داخلی تحقق نپذیرد و به همین جهت یگانه برنامه سوسیال دمکراسی بین المللی باید قبول چنین جنگی باشد، اگر چه در آرمان ما جایی برای اعمال قهر بر انسانها وجود ندارد ...

اوت اکتبر سال 1916

لنین از کتاب « دولت و انقلاب »

... کنه آموزش مارکس را درباره دولت فقط کسی دریافته است که فهمیده باشد دیکتاتوری یک طبقه نه تنها برای هر گونه جامعه طبقاتی به طور اعم و نه تنها برای پرولتاریا که بورژوازی را سرنگون ساخته باشد، بلکه برای یک دوران تاریخی کامل یعنی دوران میان سرمایه داری و استقرار « جامعه فارق از طبقات » یعنی کمونیسم ، نیز ضرور خواهد بود. اشکال دولتهای بورژوایی بسیار متنوع ، ولی ماهیت آنها یکی است : این دولتها هر شکلی داشته باشند، در آخرین تحلیل همه دیکتاتوری بورژوازی هستند. گذار از سرمایه داری به کمونیسم البته نمی تواند با وفور و تنوع عظیم اشکال سیاسی همراه نباشد ولی ماهیت آنها الزاماً یکی خواهد بود: دیکتاتوری پرولتاریا ...

... دمکراسی با تبعیت اقلیت از اکثریت یکی نیست. دمکراسی عبارت است از دولتی که تبعیت اقلیت را از اکثریت می پذیرد یعنی سازمانی است برای اعمال قهر منظم یک طبقه بر طبقه دیگر و بخشی از اهالی بر بخش دیگر.

هدف نهائی ما برافتادن دولت یعنی برافتادن هر گونه اعمال قهر متشکل و منظم و بطور کلی هر گونه اعمال قهر بر انسانهاست. ما در انتظار فرارسیدن آنچنان نظام اجتماعی نیستیم که در آن اصل تبعیت اقلیت از اکثریت مراعات نگردد. ولی ما ضمن کوشش در راه استقرار سوسیالیسم ، یقین داریم که سوسیالیسم در جریان رشد خود به کمونیسم خواهد رسید و آنگاه اصولا هر گونه نیاز به اعمال قهر بر انسان ها و به فرمانبری یک انسان از انسان دیگر و بخشی از اهالی از بخش دیگر، از میان خواهد رفت زیرا انسانها عادت خواهند کرد که بدون اعمال قهر و بدون فرمانبری شرایط ابتدائی لازم برای زندگی اجتماعی را مراعات کنند ...

اوت سپتامبر سال 1917

لنین از نامه به کارگران آمریکایی

... انقلاب به کامیابی نخواهد رسید مگر آنکه مقاومت استثمارگران را درهم کوبد. وقتی ما کارگران و دهقانان زحمتکش قدرت دولتی را به دست آوردیم ، درهم شکستن مقاومت استثمارگران، وظیفه مان بود و ما افتخار می کنیم که این وظیفه را انجام داده و انجام می دهیم. ما متأسفیم که آن را با استحکام و قاطعیت کافی انجام نمی دهیم.

ما می دانیم که بورژوازی در همه کشورها ناگزیر علیه انقلاب سوسیالیستی به مقاومت شدید برمی خیزد و این مقاومت هم روند با گسترش این انقلاب گسترش خواهد پذیرفت. پرولتاریا این مقاومت را درهم خواهد شکست و در پویه پیکار علیه بورژوازی مقاومتگر به آمادگی قطعی برای احراز پیروزی و اداره حکومت خواهد رسید ...

20 اوت سال 1918

لنین از کتاب « انقلاب پرولتری و کائوتسکی مرتد »

... ولی با این همه عنوان کتاب کائوتسکی دیکتاتوری پرولتاریا است. این که کنه آموزش مارکس در همین است، مطلبی است بر همه معلوم. کائوتسکی نیز پس از تمام پرگویی هایی که به مطلب ربطی ندارد، خود را مجبور دید سخنان مارکس را درباره دیکتاتوری پرولتاریا نقل کند.

و اما کائوتسکی « مارکسیست » این عمل را چطور انجام داده؟ این دیگر یک کمدی تمام عیار است! گوش کنید :

« این نظریه [که کائوتسکی آن را تحقیر دمکراسی اعلام می کند] بر یک کلمه از گفته های مارکس تکیه دارد » - این چیزی است که عیناً در صفحه 20 نوشته شده است و در صفحه 60 این مطلب حتی بدین صورت تکرار شده است که « کلمه کوچک [عیناً همینطور نوشته شده!! Des wortchens ] دیکتاتوری پرولتاریا را که مارکس یک بار در سال 1875 ضمن یک نامه به کار برده است، به موقع به یاد آوردند ».

و این است آن « کلمه کوچک » مارکس :

« میان جامعه سرمایه داری و جامعه کمونیستی دوران تحول انقلابی اولی به دومی قرار دارد. دوران گذار سیاسی، مطابق با همین دوران است که در آن دولت چیزی جز دیکتاتوری انقلابی پرولتاریا نمی تواند باشد. »

اولا این سخنان مشهور مارکس را که تلخیصی از سراسر آموزش انقلابی اوست « یک کلمه » و حتی « کلمه کوچک » نامیدن معنایش تمسخر مارکسیسم و نفی کامل آن است. فراموش نکنیم که کائوتسکی آثار مارکس را تقریباً از بر می داند و چنان که از مجموع آثار کائوتسکی برمی آید، در میز تحریر او یا در مغزش، کشوهای چندی وجود دارند که در آنها تمام نوشته های مارکس را با مواظبت تمام طوری تقسیم بندی کرده است که به راحتی بتواند برای نقل قول از آنها استفاده کند. کائوتسکی نمی تواند نداند که هم مارکس و هم انگلس، هم در نامه ها و هم در آثار به چاپ رسیده خود بارها، هم پیش از کمون و هم به خصوص پس از آن، از دیکتاتوری پرولتاریا سخن گفته اند. کائوتسکی نمی تواند نداند که فرمول « دیکتاتوری پرولتاریا » چیز دیگری نیست جز بیان از لحاظ تاریخی مشخص تر و از نظر علمی دقیق تر همان وظیفه ای که پرولتاریا برای « درهم شکستن » ماشین دولتی بورژوایی به عهده دارد و هم مارکس و هم انگلس از سال 1852 تا سال 1891 یعنی در طول چهل سال با توجه به تجارب ناشی از انقلاب های سال 1848 و از آن هم بیشتر انقلاب سال 1871، درباره آن [وظیفه] سخن گفته اند ...

... دیکتاتوری قدرتی است که مستقیماً بر اعمال قهر تکیه دارد و به هیچ قانونی وابسته نیست.

دیکتاتوری انقلابی پرولتاریا قدرتی است که از راه اعمال قهر پرولتاریا بر بورژوازی فراچنگ آمده است و به وسیله این اعمال قهر حفظ می شود و به هیچ قانونی وابسته نیست ...

... کسانی که بر ما حکومت می کنند (به « رتق و فتق » امور کشور ما مشغولند) دیوانسالاران بورژوا، پارلمان نشین های بورژوا و دادرسان بورژوا هستند. این یک حقیقت ساده، واضح و مسلمی است که ده ها و صدها میلیون تن از افراد طبقه ستمزده در تمام کشورهای بورژوایی و از آن جمله در دمکراتیک ترین کشورها، آن را از روی تجربه زندگی خود می دانند و همه روزه احساس و لمس می کنند.

ولی در روسیه دستگاه دیوانسالاری را پاک درهم کوبیده اند و سنگ بر سنگ آن نگذاشته اند، تمام دادرسان قدیمی را بیرون ریخته اند، بساط پارلمان را برچیده اند و خود کارگران و دهقانان یک ارگان نمایندگی بس دسترس پذیرتر دریافت داشته اند، شوراهای خود را جایگزین دیوانسالاران کرده اند، و به بیان دیگر شوراهای خود را بالای سر دیوانسالاران گذاشته اند و شوراهای خود را انتخاب کننده دادرسان کرده اند. همین یک واقعیت کافی است برای آن که تمام طبقات ستمزده بپذیرند که حکومت شوروی یعنی این شکل معین دیکتاتوری پرولتاریا میلیون بار دمکراتیک تر از دمکراتیک ترین جمهوری بورژوایی است.

این حقیقت را که برای هر کارگر مفهوم و واضح است، کائوتسکی نمی فهمد، زیرا « فراموش کرده » و اصولا این فکر « از سرش افتاده است » که از خود بپرسد : دمکراسی برای چه طبقه ای؟ او از دیدگاه دمکراسی « خالص » (یعنی چه نوع : بدون طبقات یا برون طبقات؟) داوری می کند ...

... میان کائوتسکی و مارکس انگلس تفاوت از زمین تا آسمان است، همان تفاوتی که میان یک لیبرال و یک انقلابی پرولتری وجود دارد. دمکراسی خالص و یا صرفاً « دمکراسی » که کائوتسکی از آن دم می زند، فقط واگوی همان « دولت آزاد خلق » یعنی جفنگ خالص است. کائوتسکی با علم یک احمق علامه دور از عمل یا با سادگی یک دختربچه ده ساله می پرسد : وقتی اکثریت هست ، دیگر دیکتاتوری برای چه لازم است؟ و مارکس و انگلس توضیح می دهند :

- برای اینکه مقاومت بورژوازی درهم شکسته شود،

- برای اینکه اتوریته خلق مسلح در قبال بورژوازی حفظ شود،

- برای اینکه هراس در دل مرتجعین افکنده شود،

- برای اینکه پرولتاریا بتواند دشمنان خود را قهراً درهم کوبد،

کائوتسکی این توضیحات سرش نمی شود. او چنان عاشق دمکراسی « خالص » است که سرشت بورژوایی آن را درنمی یابد و « با پیگیری » بر سر حرف خود ایستاده است و می گوید اکثریت، وقتی اکثریت است، دیگر « درهم شکستن مقاومت » اقلیت برایش لازم نیست، « سرکوبی قهرآمیز » اقلیت برایش لازم نیست و کافی است سرکوبی را در موارد نقض دمکراسی به کار برد. کائوتسکی که عاشق دمکراسی « خالص » است سهواً همان اشتباه کوچکی را مرتکب می شود که همه دمکرات های بورژوا همیشه مرتکب می شوند، بدین معنی که برابری صوری را (که در محیط سرمایه داری سراپا دروغین و سالوسانه است) واقعی می گیرد! مطلب بی اهمیتی است!

استثمارگر نمی تواند با استثمارشونده برابر باشد. این حقیقت هر قدر هم که برای کائوتسکی نامطبوع باشد، محتوی اساسی سوسیالیسم را تشکیل می دهد.

حقیقت دیگر: تا زمانی که هر گونه امکان استثمار یک طبقه توسط طبقه دیگر به کلی از میان نرود، برابری واقعی و عملی نمی تواند وجود داشته باشد.

استثمارگران را می توان با یک قیام کامیابانه در پایتخت یا با شورش نیروهای مسلح فوراً درهم شکست. ولی جز در موارد بسیار نادر و استثنائی، نمی توان استثمارگران را فوراً نابود ساخت. در یک کشور بالنسبه بزرگ نمی توان از همه ملاکان و سرمایه داران فوراً سلب مالکیت کرد. وانگهی تنها سلب مالکیت، به عنوان یک اقدام حقوقی یا سیاسی، به هیچ وجه مسئله را حل نمی کند، زیرا ملاکان و سرمایه داران را باید عملا برکنار ساخت و شیوه دیگر، شیوه کارگری را برای رهبری امور کارخانه ها و املاک جایگزین آنها کرد. میان استثمارگران که طی نسل های متوالی هم از نظر معلومات، هم از نظر زندگی غرق ثروت و هم از نظر ورزیدگی و مهارت ممتاز بوده اند، و استثمارشوندگان که انبوه آنان حتی در پیشرفته ترین و دمکراتیک ترین جمهوری های بورژوایی توسری خورده، تاریک، بی سواد، ترسیده و جدا و پراکنده مانده اند، برابری نمی تواند وجود داشته باشد. استثمارگران پس از انقلاب تا مدتی طولانی یک سلسله از برتری های عملی عظیم خود را ناگزیر حفظ می کنند : پول در دست آنها باقی می ماند (پول را فوراً نمی شود نابود کرد)، بخشی از اموال منقول آنها که میزان آن اغلب قابل ملاحظه است در دستشان باقی می ماند، ارتباط های آنها، ورزیدگی و مهارت آنها در زمینه سازماندهی و رهبری امور، وقوف آنان بر تمام « رموز رهبری » (عادات، شیوه ها، وسایل و امکانات)، معلومات عالی تر و تماس نزدیک آنها با کادر عالی فنی (که به شیوه بورژوایی زندگی و فکر می کنند) باقی می ماند، ورزیدگی و مهارت به مراتب بیشتر آنها در امور نظامی (که امر بسیار مهمی است) و غیره و غیره باقی می ماند.

وقتی استثمارگران فقط در یک کشور شکست خورده اند که البته مورد طبیعی و عادیش همین است، زیرا انقلاب همزمان در یک سلسله از کشورها استثنائی کمیاب است باز هم از استثمارشوندگان نیرومندترند، زیرا ارتباط های بین المللی استثمارگران خیلی زیاد است. این که بخشی از استثمارشوندگان از میان کم رشدترین توده دهقانان میانه حال و پیشه وران و غیره به دنبال استثمارگران می روند و این خاصیت را بالقوه در خود نهان دارند، مطلبی است که تاکنون همه انقلابها و از آن جمله کمون (زیرا در میان نیروهای مسلح ورسای از پرولترها هم بودند، ولی کائوتسکی علامه آن را « فراموش » کرده است)، صحت آن را ثابت کرده است ...

... این حقیقت تاریخی این است که در هر انقلاب بنیادی قاعده عمومی عبارت است از مقاومت طولانی، سرسخت و تا پای جان استثمارگران که سالیانی دراز برتری های عملی زیادی را در قیاس با استثمارشوندگان برای خود حفظ می کنند. استثمارگران هیچ گاه مگر در خوش خیالی های کائوتسکی ساده لوح خوش بیان بدون آزمودن برتری خود در عرصه نبرد نهایی و تا پای جان، در عرصه نبردهایی چند، تن به تبعیت از تصمیم اکثریت نخواهند داد.

گذار از سرمایه داری به کمونیسم یک دوران تاریخی کامل را دربر می گیرد. تا زمانی که این دوران به سر نرسیده، امید بازگشت به قدرت، ناگزیر برای استثمارگران باقی است و این امید نیز تلاش هایی برای بازگرداندن قدرت را موجب می شود. استثمارگران سرنگون شده که انتظار سرنگونی خود را نداشتند و آن را باور نمی کردند و حتی فکرش را هم به خاطر خطور نمی دادند، پس از تحمل نخستین شکست جدی نیز برای بازگرداندن « بهشت » از دست داده، برای خاطر خانواده های خود که چنان زندگی خوشی داشتند و حالا مشتی «رجاله بی سر و پا» آنها را به ورشکستگی و فقر (یا به کارهای « ساده و معمولی ») محکوم کرده اند، با انرژی ده چندان و با خشمی دیوانه وار و کینه ای صد چندان به نبرد برمی خیزند و از پی استثمارگران سرمایه دار نیز توده گسترده ای از خرده بورژوازی به راه می افتد که چنان که تجربه تاریخی ده ها ساله همه کشورها نشان می دهد متزلزل و دو دل است، امروز دنبال پرولتاریا می رود و فردا از دشواریهای انقلاب می رمد، در قبال نخستین شکست یا نیمه شکست کارگران به حال سراسیمگی می افتد، تعادل عصبی را از دست می دهد، دیوانه وار به خود می پیچد، نق می زند و از اردوگاهی به اردوگاه دیگر می گریزد ... به کردار منشویک ها و سوسیالیست رولوسیونرهای ما.

و با وجود چنین وضعی، در دوران یک جنگ شدید و حیات و ممات، هنگامی که تاریخ مسئله بودن و نبودن امتیازات صدها و هزارها ساله را در دستور روز قرار داده است، از اکثریت و اقلیت، از دمکراسی خالص، از لازم نبودن دیکتاتوری، از برابری استثمارگران با استثمارشوندگان دم می زنند!! ...

اکتبر 10 نوامبر سال 1918

لنین از پیام « شادباش به کارگران مجارستان »

... انقلاب پرولتری مجارستان حتی نابینایان را یاری کرد تا چشم بینا پیدا کنند. گذار به دیکتاتوری پرولتاریا در مجارستان به شکلی کاملا متفاوت با روسیه انجام گرفت : دولت بورژوایی داوطلبانه استعفا داد و وحدت طبقه کارگر، وحدت سوسیالیسم بر پایه برنامه کمونیستی به سرعت احیاء شد. با این امر ماهیت حکومت شوراها اکنون با روشنی بیشتری هویدا می شود و نشان می دهد که امروزه حکومت مورد پشتیبانی زحمتکشان و در رأس آنها پرولتاریا، در هیچ نقطه ای از جهان، حکومت دیگری جز حکومت شوراها، جز دیکتاتوری پرولتاریا نمی تواند باشد.

این دیکتاتوری کاربرد یک شیوه قهر بی امان، سریع و قاطع را برای درهم شکستن مقاومت استثمارگران یعنی سرمایه داران، ملاکان و چاپلوسان خدمتگزار آنان ایجاب می کند. هر کس این مطلب را نفهمیده باشد، انقلابی نیست و او را باید از مقام رهبری یا رایزنی برای پرولتاریا کنار زد.

ولی این فقط اعمال قهر و بطور عمده اعمال قهر نیست که ماهیت دیکتاتوری پرولتاریا را تشکیل می دهد. ماهیت عمده آن تشکل و انضباط پرولتاریا ، گردان پیشرو زحمتکشان، پیشاهنگ و یگانه رهبر آنان است. هدف پرولتاریا عبارت است از ایجاد سوسیالیسم ، برانداختن تقسیم جامعه به طبقات، تبدیل تمام اعضای جامعه به افراد زحمتکش و از بین بردن پایه هر گونه استثمار فرد از فرد. این هدف را نمی توان فوراً تحقق بخشید، تحقق آن به یک دوران بس طولانی گذار از سرمایه داری به سوسیالیسم نیاز دارد، هم بدان جهت که تجدید سازمان تولیدی کاری است دشوار، هم بدان جهت که برای ایجاد تحول بنیادی در کلیه شئون زندگی وقت لازم است و هم بدان جهت که غلبه بر نیروی عظیم عادت به شیوه خرده بورژوایی و بورژوایی اداره امور فقط در رهگذر یک مبارزه طولانی و سرسخت میسر خواهد بود. به همین جهت نیز مارکس از یک دوران کامل دیکتاتوری پرولتاریا سخن می گوید و آن را دوران گذار از سرمایه داری به سوسیالیسم می نامد.

در سراسر این دوران گذار، در برابر این تحول مقاومت نشان داده می شود : هم از جانب سرمایه داران، هم از جانب جمع کثیر چاپلوسان خدمتگزار آنان در میان روشنفکران بورژوا که مقاومتشان آگاهانه است و هم از جانب توده عظیمی از زحمتکشان و از آن جمله دهقانان که سخت در بند عادات و سنن خرده بورژوایی اسیرند و مقاومتشان غالباً غیرآگاهانه است. تزلزل و نوسان در این قشرها ناگزیر است. دهقان بمثابه یک زحمتکش به سوی سوسیالیسم گرایش دارد و دیکتاتوری کارگران را به دیکتاتوری بورژوازی ترجیح می دهد. دهقان بمثابه فروشنده گندم به سوی بورژوازی، به سوی بازرگانی آزاد یعنی به سوی سرمایه داری کهنه « عادی » و « سنتی » واپس می گراید.

برای آن که پرولتاریا بتواند دهقان و بطور کلی همه قشرهای خرده بورژوا را به پیروی از خود وادارد، دیکتاتوری پرولتاریا یعنی قدرت حاکمه یک طبقه لازم است، نیروی تشکل و انضباط آن لازم است، قدرت متمرکز آن که تمام دستاوردهای فرهنگ، دانش و تکنیک سرمایه داری را در اختیار داشته باشد لازم است، قرابت پرولتری آن با روحیه هر فرد زحمتکش و اعتبار و حیثیت آن در انظار زحمتکشانی که از روستا یا از تولید کوچک هستند و در حالت تفرقه به سر می برند و از لحاظ رشد و استواری سیاسی در سطح پایین تری قرار دارند، لازم است. اینجا با جمله پردازی درباره « دمکراسی » بطور کلی، درباره « وحدت » یا « وحدت دمکراسی کار » ، درباره « برابری » تمام « افراد جبهه کار » و هکذا و قس علیهذا ، با این جمله پردازی که سوسیال شوینیست ها و کائوتسکیست های داغ خرده بورژوایی خورده تمایل فراوان بدان نشان می دهند، کاری از پیش نخواهد رفت. جمله پردازی فقط جلوی چشم ها پرده دود می کشد، اذهان را کور می کند و بلاهت دیرین، خمود و کهنه پرستی خاص سرمایه داری و پارلمانتاریسم و دمکراسی بورژوایی را قوت می دهد.

برانداختن طبقات مستلزم مبارزه طبقاتی طولانی و دشوار و سرسختی است که پس از سرنگونی حکومت سرمایه داران، پس از فروپاشی دولت بورژوایی و پس از استقرار دیکتاتوری پرولتاریا نیز از میان نمی رود (برخلاف تصور ساده پنداران سوسیالیسم قدیمی و سوسیال دمکراسی قدیمی)، بلکه فقط اشکال دیگری به خود می گیرد و از جهات بسیاری حادتر هم می شود.

پرولتاریا به نیروی مبارزه طبقاتی علیه مقاومت بورژوازی و علیه خمود و کهنه پرستی، علیه تزلزل و نوسان خرده بورژوازی می تواند از قدرت حاکمه خود دفاع کند، نفوذ سازمان آفرین خود را تقویت بخشد، به « بی طرف » ساختن قشرهایی که می ترسند از بورژوازی دور شوند و یا با ترس و لرز بسیار از پی پرولتاریا گام برمی دارند، دست یابد و انضباط نوین، انضباط رفیقانه زحمتکشان، پیوند استوار آنان را با پرولتاریا ، اتحاد صفوف آنها را پیرامون پرولتاریا ، آری این انضباط نوین را که بنیاد روابط اجتماعی است به جای انضباط فئودالی قرون وسطایی، به جای انضباط گرسنگی، به جای انضباط بردگی مزدی « آزاد » خاص نظام سرمایه داری، برقرار سازد.

برای برانداختن طبقات، دوران دیکتاتوری یک طبقه و آن هم طبقه ای از طبقات ستمزده لازم است که قادر است نه تنها استثمارگران را سرنگون سازد و نه تنها مقاومت آنان را با قاطعیت تمام درهم شکند، بلکه از نظر فکری نیز با تمام ایدئولوژی بورژوا دمکراتیک، با تمام جمله پردازی خرده بورژوایی درباره آزادی و برابری بطور کلی، هر گونه رابطه ای را قطع کند (در واقع این جمله پردازی، همانگونه که مارکس مدتها پیش ثابت کرده است معنایش « آزادی و برابری » صاحبان کالا، « آزادی و برابری » سرمایه دار و کارگر است) ...

27 مه سال 1919

لنین از مقاله « انتخابات مجلس مؤسسان و دیکتاتوری پرولتاریا »

... سه شرط پیروزی بلشویسم ... :

1) اکثریت قاطع در میان پرولتاریا؛

2) پشتیبانی تقریباً نیمی از ارتش؛

3) برتری قاطع نیرو در لحظه دارای اهمیت قاطع در مراکز دارای اهمیت قاطع یعنی در دو پایتخت* و در جبهه های نزدیک به مرکز ارتش؛

ولی این سه شرط ، چنانچه بلشویک ها نمی توانستند اکثریت توده های زحمتکش غیرپرولتر را به سوی خود جلب کنند و آنها را از چنگ سوسیالیست رولوسیونرها و دیگر احزاب خرده بورژوا برون کشند، فقط می توانست پیروزی بسیار کوتاه و ناپایداری را تأمین کند.

اصل مطلب درست در همین جاست. علت عمده پی نبردن « سوسیالیست » های (بخوان دمکرات های خرده بورژوای) انترناسیونال دوم به مفهوم دیکتاتوری پرولتاریا ، پی نبردن بدین نکته است که وجود قدرت دولتی در دست یک طبقه یعنی پرولتاریا می تواند و باید به سلاحی برای جلب توده های زحمتکش غیر پرولتر به سوی پرولتاریا و برون کشیدن این توده ها از چنگ بورژوازی و احزاب خرده بورژوا بدل گردد.

آقایان « سوسیالیست » های انترناسیونال دوم که از پیش داوری های خرده بورژوایی اشباعند و عمده ترین نکته آموزش مارکس درباره دولت را از یاد برده اند، دستگاه قدرت دولتی را جزو مقدسات، یک نوع بت یا منتجه آراء رسمی و اساس « دمکراسی پیگیر » (یا مهملات دیگری از این دست) می شمارند. آنها نمی بینند که دستگاه قدرت دولتی فقط سلاحی است که طبقات گوناگون می توانند و باید آن را برای نیل به مقاصد طبقاتی خویش به کار برند (و باید بتوانند به کار برند).

بورژوازی قدرت دولتی را به عنوان سلاح طبقه سرمایه دار علیه پرولتاریا و تمام زحمتکشان به کار برده است. در دمکراتیک ترین جمهوری های بورژوایی نیز همیشه حال بر این منوال بوده است. فقط کسانی که به مارکسیسم خیانت کرده اند، این مطلب را « از یاد برده اند ».

پرولتاریا باید (پس از گرد آوردن « مشت های کوبنده » سیاسی و نظامی به حد کافی نیرومند) بورژوازی را سرنگون سازد و قدرت دولتی را از چنگش بیرون کشد و این سلاح را برای تحقق هدف های طبقاتی خودش به کار اندازد.

و اما هدف های طبقاتی پرولتاریا کدامند؟

درهم شکستن مقاومت بورژوازی.

« بی طرف » ساختن دهقانان و حتی الامکان جلب آنها و در هر حالت اکثریت بخش زحمتکش و غیراستثمارگر آنها به سوی خویش.

سازمان دادن تولید بزرگ مکانیزه در کارخانه ها و بطور کلی در مؤسسات تولیدی ضبط شده از بورژوازی.

سازمان دادن سوسیالیسم بر روی ویرانه های سرمایه داری.

16 دسامبر سال 1919

* پس از انقلاب اکتبر، تا مدتی مسکو و پطروگراد (بعدها لنینگراد)، هر دو پایتخت نامیده می شدند. م.

لنین از « تزهای مربوط به وظایف اساسی کنگره دوم انترناسیونال کمونیستی »

...

2) پیروزی سوسیالیسم (که مرحله اول کمونیسم است) بر سرمایه داری مستلزم آن است که پرولتاریا یعنی یگانه طبقه واقعاً انقلابی سه وظیفه زیرین را تحقق بخشد :

اولا ) سرنگون ساختن استثمارگران و در درجه اول بورژوازی بمثابه عمده نماینده اقتصادی و سیاسی آنان؛ درهم کوبیدن کامل آنان؛ درهم شکستن مقاومت آنان ؛ از بین بردن امکان هر گونه تلاش آنان برای احیای ستم سرمایه و بردگی مزدی.

ثانیاً ) جلب پرولتاریا و آن هم نه فقط تمام پرولتاریا یا اکثریت قاطع آن، بلکه همچنین جلب تمام توده زحمتکش تمام آماج استثمار سرمایه به سوی پیشاهنگ انقلابی پرولتاریا یعنی حزب کمونیست آن و روشن کردن افکار، سازمان دادن، تربیت کردن و با انضباط کردن آنان در جریان خود مبارزه کاملا جسورانه و قاطع علیه استثمارگران و بیرون کشیدن این اکثریت قاطع اهالی (که در تمام کشورهای سرمایه داری اکثریت قاطع هستند) از بند وابستگی به بورژوازی و ایجاد اعتماد به نقش رهبری کننده پرولتاریا و پیشاهنگ انقلابی پرولتاریا در آنان بر پایه تجربه عملی.

ثالثاً ) بی طرف ساختن یا بی زیان ساختن نوسانات ناگزیری که طبقه صاحبان واحدهای اقتصادی کوچک در عرصه های کشاورزی و صنعت و بازرگانی و نیز قشر روشنفکران و کارمندان و غیره متعلق بدین طبقه ، میان بورژوازی و پرولتاریا، میان دمکراسی بورژوایی و حکومت شوروی از خود نشان می دهند. با آن که این طبقه و این قشر اقلیت اهالی را تشکیل می دهند، ولی تعداد آنها تقریباً در تمام کشورهای پیشرفته زیاد است. دو وظیفه اول و دوم مستقلند یعنی هر کدام شیوه عمل خاصی را در رابطه با استثمارگران و استثمارشوندگان ایجاب می کند. وظیفه سوم از دو وظیفه اول ناشی می شود و فقط درآمیزی ماهرانه و به موقع و توأم با نرمش شیوه های نوع اول و دوم را بر حسب چگونگی وضع مشخص هر یک از موارد نوسانات ایجاب می کند ...

6) مبارزه طبقاتی پرولتاریا علیه بورژوازی با تصرف قدرت سیاسی به دست پرولتاریا پایان نمی یابد، بلکه برعکس این مبارزه را به خصوص گسترده و حاد و بی امان می سازد. همه گروهها و احزاب و اعضای جنبش کارگری که کلا یا جزئاً در موضع رفرمیسم و « سانتر » و غیره قرار دارند، در اثر تشدید مبارزه، ناگزیر یا هواخواه بورژوازی می شوند یا در زمره متزلزلین قرار می گیرند و یا (از همه خطرناک تر) به زمره دوستان نامطمئن پرولتاریای پیروزمند می پیوندند. بدین جهت فراهم آوردن زمینه برای دیکتاتوری پرولتاریا علاوه بر تشدید مبارزه علیه گرایش های رفرمیستی و « سانتریستی » ایجاد تغییراتی را نیز در خصلت این مبارزه ایجاب می کند. ضمناً مبارزه به توضیح خطا بودن این گرایش ها محدود نمی شود بلکه افشاء مستمر و قاطع هر یک از اعضای جنبش کارگری را نیز که چنین گرایش هایی از خود نشان می دهند ایجاب می کند زیرا در غیر این صورت پرولتاریا نمی تواند بفهمد که با چه کسانی به قاطع ترین مبارزه علیه بورژوازی مشغول است. این مبارزه چنان است که در هر لحظه می تواند سلاح انتقاد را به انتقاد مسلحانه بدل کند و بطوری که تجربه نشان داده است آن را تبدیل هم می کند. هر گونه ناپیگیری یا ضعف در افشای کسانی که موضع رفرمیستی یا « سانتریستی » اتخاذ می کنند، در حکم افزایش مستقیم خطر سرنگونی قدرت حاکمه پرولتاریا به دست بورژوازی است که فردا برای ضد انقلاب از همان چیزی استفاده می کند که امروز در نظر افراد کوته نگر فقط « اختلاف نظر تئوریک » می نماید ...

ژوئن ژوئیه سال 1920

خصلت جهانی عام انقلاب سوسیالیستی

کارل مارکس و فردریش انگلس از کتاب « مانیفست حزب کمونیست »

... با تکامل بورژوازی، با آزادی بازرگانی، با پیدایش بازار جهانی و با یکسان شدن تولید صنعتی و شرایط زندگی ناشی از آن مرزبندیهای ملی و تناقضات میان خلقها بیش از پیش از میان می رود.

فرمانروایی پرولتاریا کار از میان رفتن این مرزبندیها و تناقضات را سریع تر خواهد کرد. تشریک مساعی پرولتاریا، دست کم در کشورهای متمدن، یکی از نخستین شرایط آزادی پرولتاریاست ...

دسامبر 1847 ژانویه 1848

کارل مارکس و فردریش انگلس از « پیام کمیته مرکزی به اتحادیه کمونیست ها »

خرده بورژواهای دمکرات می خواهند انقلاب را هر چه زودتر به پایان برسانند ... ولی منافع ما و وظایف ما آن است که انقلاب را پی در پی آنقدر ادامه دهیم تا زمانی که تمام طبقات کم و بیش دارا از فرمانروایی برکنار شوند و پرولتاریا قدرت دولتی را به دست آورد و جامعه پرولترها نه تنها در یک کشور، بلکه در تمام کشورهای فرمانروای جهان آنقدر پیشرفت کند که رقابت میان پرولترها را در این کشورها از میان ببرد و دست کم نیروهای مولده دارای اهمیت قاطع در دست پرولترها متمرکز شود. هدف ما ایجاد تغییرات در مالکیت خصوصی نیست، بلکه برانداختن آن است، ما خواستار لاپوشانی تضادهای طبقاتی نیستیم ، بلکه خواستار برانداختن طبقات هستیم ، ما نمی خواهیم جامعه موجود را بهبود دهیم ، بلکه می خواهیم جامعه نوین به پا داریم ...

مارس سال 1850

کارل مارکس از « اساسنامه موقت جمعیت بین المللی کارگران »

با توجه به :

اینکه رهایی طبقه کارگر باید به دست خود طبقه کارگر انجام گیرد و مبارزه در راه رهایی طبقه کارگر معنایش مبارزه برای به دست آوردن امتیازات و انحصارهای طبقاتی نیست، بلکه به دست آوردن حقوق و وظایف برابر و برانداختن هر گونه فرمانروایی طبقاتی است؛

اینکه فرمانبری اقتصادی فرد زحمتکش از انحصارگر وسایل کار یعنی انحصارگر منابع زندگی، پایه کلیه صور بردگی و پایه هر گونه فقر اجتماعی و خفت فکری و وابستگی سیاسی را تشکیل می دهد؛

اینکه بالنتیجه رهایی اقتصادی طبقه کارگر هدف والایی است که هر جنبش سیاسی باید به عنوان وسیله ای تابع آن باشد؛

اینکه تمام مساعی متوجه نیل به این هدف والا تاکنون در نتیجه نارسایی همبستگی میان کارگران رشته های گوناگون کار در هر کشور و فقدان اتحاد برادرانه طبقه کارگر کشورهای گوناگون، بدون کامیابی مانده است؛

اینکه رهایی کار یک معضل محلی و ملی نیست، بلکه معضل اجتماعی و فراگیر همه کشورهای دارای جامعه امروزین است و اینکه حل این معضل در گرو همکاری پراتیک و تئوریک پیشرفته ترین کشورهاست؛

اینکه اوج کنونی تازه جنبش طبقه کارگر در پیشرفته ترین کشورهای صنعتی اروپا امیدهای تازه ای برمی انگیزد و بدینسان یک اخطار جدی است برای پرهیز از اشتباهات پیشین و برای اتحاد بی درنگ جنبش های هنوز در حال تفرقه؛

با توجه به ملاحظات پیش گفته، اعضای کمیته امضا کننده این سند بر پایه اختیارات مبتنی بر قرار جلسه علنی مورخ 28 سپتامبر سال 1864 در سنت مارتینس هال لندن، اقداماتی را که برای تأسیس جمعیت بین المللی کارگران لازم بوده است، انجام دادند ...

اکتبر سال 1864

لنین از مقاله « درباره شعار کشورهای متحده اروپا »

... دگرگونی های سیاسی در جهت واقعاً دمکراتیک و به طریق اولی انقلابهای سیاسی، به هیچ وجه و هیچ گاه و در هیچ اوضاع و احوالی نه می توانند شعار انقلاب سوسیالیستی را تحت الشعاع قرار دهند و نه آن را تضعیف کنند. برعکس، این دگرگونیها همیشه آن را تسریع می کنند، پایگاه آن را گسترش می دهند و قشرهای تازه ای از خرده بورژوازی و توده های نیمه پرولتر را به مبارزه سوسیالیستی می کشانند. ولی از سوی دیگر در جریان انقلاب سوسیالیستی که نباید آن را یک عمل واحد پنداشت، بلکه باید به عنوان یک دوران تلاطم های طوفانی سیاسی و اقتصادی یعنی دوران حادترین مبارزات طبقاتی و جنگ داخلی و انقلابها و ضدانقلابها تلقی کرد، انقلابهای سیاسی امری ناگزیر هستند ...

ناموزونی رشد اقتصادی و سیاسی قانون مطلق نظام سرمایه داری است و از اینجا نتیجه می شود که پیروزی سوسیالیسم نخست در چند کشور و حتی در یک کشور سرمایه داری مجزا امکان پذیر است ...

23 اوت سال 1915

لنین از کتاب « بیماری کودکی چپگرایی در کمونیسم »

... تا زمانی که تمایزات ملی و دولتی میان خلقها و کشورها بر جای هستند و باید توجه داشت که این تمایزات حتی پس از تحقق دیکتاتوری پرولتاریا در عرصه جهانی طی دورانی بسیار و بسیار طولانی همچنان برجای خواهند ماند لازمه وحدت تاکتیک بین المللی جنبش کارگری کمونیستی تمام کشورها برانداختن تنوع تمایزات ملی و محو این تمایزات نیست (در لحظه کنونی این یک پندار پوچ است)، بلکه به کار بردن اصول بنیادی کمونیسم (حکومت شوروی و دیکتاتوری پرولتاریا) به شیوه ای است که این اصول را در جزئیات به درستی تغییر شکل دهد، با تمایزات ملی و دولتی هر کشور به درستی دمساز کند و بر آنها انطباق دهد. بررسی، پژوهش، کشف یا حدس و دریافت خصوصیات ملی و ویژگی های ملی، شیوه های برخورد مشخص هر کشور به مسئله بین المللی واحد یعنی پیروزی بر اپورتونیسم و آیین پرستی سطحی چپ روانه در درون جنبش کارگری و نیز سرنگونی بورژوازی و استقرار جمهوری شوروی و دیکتاتوری پرولتاریا چنین است وظیفه عمده ما در این لحظه تاریخی که تمام کشورهای پیشرفته (و نه تنها کشورهای پیشرفته) در آن به سر می برند. در زمینه جلب پیشاهنگ طبقه کارگر و سوق آن به راه هواداری از حکومت شوروی و روی برتافتن از پارلمانتاریسم ، سوق آن به راه هواداری از دیکتاتوری پرولتاریا و روی برتافتن از دمکراسی بورژوایی، هم اکنون کار عمده انجام گرفته است، ولی کار عمده ای که البته به هیچ وجه تمام نیست و تا پایان آن هنوز راهی بسیار و بسیار دراز در پیش خواهد بود. اکنون باید تمام نیرو و تمام توجه را برای برداشتن گام بعدی یعنی تفحص چگونگی شکل گذار یا رسیدن به انقلاب پرولتری، متمرکز ساخت. به نظر می رسد که این امر اهمیت کمتری دارد و از نظر معینی واقعاً هم چنین است ولی در عوض به حل عملی مسئله نزدیک تر است.

پیشاهنگ پرولتری از نظر ایدئولوژیک تسخیر شده است. این امر اهمیت عمده دارد. بدون آن حتی یک گام هم نمی شد به سوی پیروزی برداشت. ولی از اینجا تا پیروزی هنوز راهی بس دراز در پیش است. تنها به نیروی پیشاهنگ نمی توان به پیروزی رسید. کشاندن پیشاهنگ یکه و تنها به میدان پیکار قطعی، هنگامی که هنوز تمام طبقه و توده های انبوه به پشتیبانی مستقیم از پیشاهنگ برنخاسته یا دست کم موضع بی طرفی نیکخواهانه در قبال آن اتخاذ نکرده و از پشتیبانی از دشمن آن به کلی دست نکشیده اند، اقدامی است نه تنها نابخردانه، بلکه حتی تبهکارانه. و اما برای آنکه واقعاً تمام طبقه و توده های واقعاً انبوه زحمتکشان و ستمدیدگان از سرمایه، چنین موضعی اتخاذ کنند، تنها ترویج تئوری (پروپاگاند) و تنها تبلیغات (آژیتاسیون) کافی نیست. برای این کار تجربه سیاسی خود این توده ها لازم است. چنین است قانون اساسی تمام انقلابهای کبیر که صحت آن اکنون نه تنها در روسیه، بلکه در آلمان نیز با قدرت و صراحتی شگفت انگیز به ثبوت رسیده است. نه تنها بر توده های بی فرهنگ و غالباً بی سواد روسیه، بلکه بر توده های بسیار با فرهنگ و سراسر با سواد آلمان نیز لازم آمد تا نخست تمام زبونی، کمال بی ارادگی، غایت فروماندگی، نهایت چاکرپیشگی دولت شهسواران عرصه انترناسیونال دوم در پیشگاه بورژوازی، منتهای فرومایگی این دولت و تمام ناگزیری یکی از دو حال یعنی یا قبول دیکتاتوری مرتجعین افراطی (کورنیلف در روسیه، کاپ و شرکاء در آلمان) و یا قبول دیکتاتوری پرولتاریا را در تار و پود وجود خود احساس کنند و فقط پس از آن با قاطعیت به کمونیسم روی آورند.

وظیفه دست اول پیشاهنگ آگاه جنبش جهانی کارگری یعنی احزاب کمونیست و گروه ها و جریان های کمونیستی آن است که بتوانند توده های انبوه را (که اکنون در اکثر موارد هنوز خواب آلوده، دلمرده، اسیر عادات کهنه، بی جنبش و بیدار نشده مانده اند) به این موضع نوین برسانند یا به بیان صحیح تر، بتوانند نه تنها حزب خود، بلکه این توده ها را نیز در جریان رسیدن یا گذار آنان به موضع نوین، رهبری کنند. انجام وظیفه تاریخی اول (یعنی جلب پیشاهنگ آگاه پرولتاریا به سوی حکومت شوروی و دیکتاتوری طبقه کارگر) چنان که دیدیم ، بدون پیروزی کامل ایدئولوژیک و سیاسی بر اپورتونیسم و سوسیال شوینیسم ، میسر نبود، ولی انجام وظیفه دوم که اکنون به وظیفه دست اول بدل گردیده است یعنی توانایی رساندن توده ها به موضع نوین که با تکیه بر آن می توان پیروزی پیشاهنگ را در انقلاب تأمین کرد، بدون برانداختن آیین پرستی سطحی « چپ » و بدون غلبه کامل بر اشتباهات آن و خلاصی از این اشتباهات، میسر نخواهد بود.

تا زمانی که سخن از جلب پیشاهنگ پرولتاریا به سوی کمونیسم در میان بود (و در حدودی که هنوز از آن سخن در میان است)، تا آن زمان و در این حدود کار ترویج تئوری در جای اول قرار داشت و قرار دارد. در این زمینه حتی محفل های کوچک نیز با تمام نقاط ضعف ناشی از محفل گرایی، سودمندند و نتایج ثمربخش به بار می آورند. ولی وقتی از فعالیت عملی توده ها و از گسترش ارتش های میلیونی (اگر به کار بردن چنین اصطلاحی جایز باشد) یعنی آرایش تمام نیروهای طبقاتی یک جامعه برای پیکار نهایی و قطعی سخن به میان می آید، دیگر تنها با ورزیدگی در زمینه ترویج تئوری و تنها با تکرار حقایق مربوط به کمونیسم « ناب » هیچ کاری از پیش نمی رود. در این عرصه سخن از شمار صد و هزار نیست که یک مروج تئوری (پروپاگاندیست) یعنی عضو گروه کوچکی که هنوز توده ها را رهبری نکرده، عملا بدان می پردازد، بلکه سر و کار ما در اینجا با میلیونها و دهها میلیون است. سؤالی که در اینجا باید در برابر خود مطرح ساخت تنها این نیست که آیا ما پیشاهنگ طبقه انقلابی را مجاب کرده ایم یا نه، بلکه علاوه بر آن این است که آیا نیروهای دارای اثربخشی تاریخی در میان تمام طبقات جامعه معین، و حتماً در میان تمام طبقات این جامعه بدون استثناء ، به طریقی گسترش یافته اند که لحظه پیکار قطعی کاملا فرا رسیده باشد یعنی به طریقی انجام گرفته است که :

1) تمام نیروهای طبقاتی دشمن ما به حد کافی سردرگم شده باشند، به حد کافی با هم ستیز کرده باشند و در مبارزه ای برون از حیطه قدرتشان خود را به حد کافی ناتوان کرده باشند؛

2) تمام عناصر متزلزل، مردد و نااستوار لایه های میانین یعنی خرده بورژوازی و دمکراسی خرده بورژوایی به شکلی متمایز و برون از جمع بورژوازی، خود را به حد کافی در برابر خلق رسوا ساخته و با ورشکستگی عملی خویش به حد کافی بی آبرو شده باشند؛

3) در محیط پرولتاریا گرایش روحیات عمومی به سوی پشتیبانی از قاطع ترین و متهورانه ترین اقدامات انقلابی علیه بورژوازی آغاز گردیده و این روحیات شدیداً رو به اوج باشد؛

در چنین صورتی لحظه انقلاب فرا رسیده و در چنین صورتی پیروزی ما، چنانچه تمام شرایطی را که در بالا برشمردیم و به اختصار بیان داشتیم ، به درستی در نظر گیریم و لحظه عمل را به درستی برگزینیم ، تأمین است ...

آوریل مه سال 1920